لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

زنده‌گی وجود داره

" با گفتنِ این که زنده‌گی وجود داره سرما از پیشم رفت و 

 خواب از سرم پرید.حس میکنم دوباره خودم شدم . زنده‌گی...

 ببین!یه چراغ روشن می‌شه،صدایی میشنوم،یه نفر می‌دوه،

 فریاد میزنه،ناامید میشه ، ولی هزارون نفر به دنیا میان!

 صد هزار تا بچه!بچه‌هایی که خودشون یه روزی مادر یا پدر 

 بچه های سال‌های بعد می‌شن . زنده‌گی نه به تو احتیاج داره

 نه به من !تو مُردی ، منم شاید بمیرم.ولی مهم نیست ،

 چون زنده‌گی نمی‌میره! "


 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی

تماشاچی

«او قبلا فهمیده بود که مردم آن‌قدر از ذلت و حقارت اخلاقی دیگران خوشحال می‌شوند که نمی‌گذارند توضیحات و تکذیب‌ها،این خوشحالی را از بین ببرد .»


بار هستی - میلان کوندرا 

۲ موافق ۰ مخالف

در غروب روز تعطیل

درحالی که آهنگ «کولی» همایون شجریان در حال پخش شدن بودن و داشتم کتاب« سال بلوا » رو ورق میزدم و پاراگراف‌هایی که زیرشون خط کشیده بودم رو میخوندم،به این فکر کردم که واقعا به اونهایی که هنوز این کتاب رو نخوندن حسودیم میشه ، چون این فرصت رو دارن که برای اولین بار بخوننش و با خط به خط‌ش زندگی کنن ، لمسش کنن ، درد بکش و سردشون بشه ! با اینکه هنوز برای خودم تکراری نشده .

پی‌نوشت:عباس معروفی آدمیه که من همیشه حسرت ندیدنش رو خواهم داشت !



«دلم گرفته بود ، درخت‌ها در پشت مه هیچ معنایی نداشتند ،دلم می‌خواست گریه کنم ، نه برای کسی،نه برای چیزی ،فقط برای تنهایی خودم،و گریه هیچ معنایی نداشت .»


سال بلوا-عباس معروفی-صفحه ی ۲۰۴

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

مقوله‌ی خوشبختی

« مرده شور عقلتان را ببرد ،

عقل کذایی‌تان به چه کار من می‌آید؟اصلا به چه کار خودتان می‌آید؟

فقط حفظتان کرده است . آن هم ظاهرتان را.

مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید .

از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می‌خورد .

در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید.

همیشه راضی ، همیشه عاقل .

شما وفادار،درستکار،شرافتمند و هزارچیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید


فریبا وفی / رویای تبت / صفحه‌ی 11

۲ موافق ۰ مخالف

گذران زندگی

-  غصه ات شده چرا ؟

باز هم این عبارت!اینکه معنای تازه ای در بر ندارد . پاسخ تازه ای هم که نیست. پس اینهمه رخنه کردن به روح دیگری چرا؟


« کلیدر / محمود دولت آبادی »


از تیر ماه که شروع کرده بودم به خوندن این کتاب ، روی صفحه بیست گیر کرده بودم و هی میرفتم سراغ کتاب های دیگه . واقعیتش این بود که وقتی شروع به خوندن کردم نثرش که یکم برام سخت بود همه ی انگیزمو برای خوندن این کتاب از بین برد . تا چند روز پیش که فکر کردم دیگه حتما باید بخونمش . از اول شروعش کردم و قرار گذاشتم هر روز پنجاه صفحه ازش بخونم که تا اخر سال بتونم تمومش کنم . و الان رسیدم صفحه ی دویست و بیست جلد اولش و نمیتونم دیگه زمینش بذارم و هر روز بیشتر از 50 صفحشو میخونم !! هر خطش رو که میخونم افسوس میخورم که چرا قبل تر از اینها این کتابو نخونده بودم . جدا از توصیف های زیادش که گاهی خسته کننده میشه برام ، و نثر کتاب که خب بعد از چندصفحه که خوندم برام عادی شد و حتی روان، به نظرم این کتاب یه کلاس ادبیه که میشه کلی تجربه برای نوشتن ازش بدست اورد . و فارغ از این ، این که یه کتاب طولانیه میتونه برای مدت نسبتا زیادی تو رو درگیر خودش کنه و این برای رهایی از افکار بیخود برای من خیلی خوبه .

به بعضی خط هاش که میرسم فکر میکنم واقعا چطور انقدر خوب میشه کلمات رو کنار هم چید و به این تشبیه ها رسید ؟

فکر کنم این کتاب آذوقه ی خوبیه که دارم از تابستون میبرم برای مبارزه با غروب های دلگیر و تنهای پاییز !

اینو گفتم یادم اومد که هفته ی پیش رفتم شهر کتاب و چندتا از کتاب هایی که تو لیست اونایی که باید میخریدم خریدم و عذاب وجدانم رو برای این حجم از کتاب های نخوندم اینجوری سرکوب کردم که پاییز داره میاد، یجوری باید با این عزیز غم انگیز برگ ریز مبارزه کرد تا دقّت نده !

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان