لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

مطالباتِ ناچیز


فریاد زدن آهنگِ نگرانت میشمِ اِبی ، توی یه جاده‌ی باریک و خلوت و پر پیچ و خم . تنهایِ تنهایِ تنهاا

همونقدر از ته دل که خودش میگه: هزارساله که رفتی من هنوز پشت شیشه‌م،موهاتو باد برده ،عطرش جا مونده پیشم.. همینقدر صادقانه و خالصانه : اون که پیشش هستی عشقم حالیشه؟؟اگه باز عاشق شی ، نگرانت میشه؟

همینقدر با تمامِ وجود : به یادت که میوفتم ، نگرانت میشم … 

۱ نظر

یک‌بار ماه‌ رو قسمتِ من کن

من تو رو خواسته بودم و خدا کاری نکرد ، من با تمام وجودم تو را خواسته بودم ، من سر هر یه آرزو کن ! چشمانم را بسته بودم و گفته بودم "تو" من سر تمام ۱۱:۱۱ دقیقه های ۳۶۵روز یک سال کذایی تو را آرزو کرده بودم ! من شمع کیک تولدم را فوت کرده بودم و توی قلبم گفته بودم تو ! و همان شب بود که عکس دست‌های تو در کنار دست‌های شخصی که از او عشق یاد کرده بودی را  لایک کرده بودم ! من گفته بودم تو ، با گریه گفتم تو ، با خنده گفتم تو !با دل پر گفته بودم تو! و خدا شنیده بود و خندیده بود و کاری نکرد ! حالا سه سال شده !سه سال گذشته و من هیچ چیز را با دل قرص از خدا نخواستم! یعنی خواستم ! پشتم گرم نبود اما ، دلم لرزیده بود که خدا به دلهای شکسته نزدیک بود به دل من اما نه ! 

وقتی تشخیص پاتولوژی ‌پدر بزرگ ، توده‌ی بدخیم پانکراس را کوبید توی صورتمان، من خواسته بودم که پدربزرگ نمیرد !از ته دلم از خدا خواسته بودم ! سه ماه بعد اما پدربزرگ را گذاشتیم کنار قبر مادر بزرگ و من صدایم دیگر به هیج جا نمیرسید!

هفته‌ی پیش با سین از دانشکده برمیگشتیم ، اهنگ هدیه‌ی سیاوش قمیشی را گذاشته بودیم و راهمان را انداختیم توی یک کوچه ی خلوت که با اهنگ بخوانیم : یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت. من گریه کردم و دوباره از ته دلم گفتم خدا ، اگه میخوای معجزه‌ای کنی ، الان دقیقا وقتشه !الان بهش نیاز دارم ! خدا معجزه‌ نکرد اما!


بعد چهلم پدر بزرگ لباس مشکی‌ام را که تا کردم گذاشتم توی کمد،گفتم خدا،نمیخوام حالا حالاها ازش استفاده کنم،میشه؟؟

خواسته بودم دلم قرص شود ، خواسته بودم دوباره پشتم گرم شود . امروز از کمد برش داشتم ، شوهر‌خاله‌ام تمام کرد !! شوهرخاله‌ با متاستاز توده‌ی بدخیم سرطان کلیه به ریه‌اش ، حالا تمام کرده!


و من برگشته‌ام سر خط ، من دوباره دلم میخواهد بگویم تو ، میخواهم دستانت را بگیرم و انقدر راه بروم که درد حل شود،میخواهم بغلت کنم قد تمام این سال‌های مزخرف و گریه کنم ، میخواهم آرزو کنم «تو» دلم اما دیگر به هیچ چیز گرم نیست...

۲ نظر

دلمون‌ تنگه ، تو بیا .

من دلم گرفته، من خیلی دلم گرفته که آهنگای مرضیه ودلکش رو از صبح هزاربار گوش دادم ، یا آهنگای علیرضا قربانی رو ، یا الان که با بوی گندم داریوش بغض کردم زیر پتو . من دلم گرفته ، نگو تو هم که همیشه دلت گرفته ، من تمام روزارو دارم نقش آدم پرانرژی رو بازی میکنم. تو نگاه اونایی که منو میشناسن دقیقا همونیم که باید باشه: یه دختر ۲۲ساله‌ که میگه و میخنده،پس حتما همه چی خوبه .اما چرا هیچکس هیچوقت این لایه ی حال بهم زن رو از چهره‌ی من کنار نمیزنه که من گریه کنم . من دلم گرفته ، تمام امروز دلم میخواست با کسی حرف بزنم ، تمام امروز که داشتیم برنامه ریزی میکردیم با بچه‌ها واسه برنامه‌ی فردا ، من کلی حرف داشتم ولی گوشی براش نداشتم .میدونی چقدر حس لعنتی و بدیه ؟ من دلم گرفته ، من دلم واقعا گرفته 

من از کجا می‌آیم که اینچنین به بوی شب آغشته‌ام ؟

آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را 

با خود به قصر قصّه‌ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکی‌اش را 

در آب‌های جاری خواهد ریخت 

و سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟


*فروغ فرخ‌زاد

بگو تو میدونی چقدر خستم ،وقتی حتی حرف زدن فایده‌ای نداره


-چیزی دلخوشم نمیکنه ، همه چیز دلتنگترم میکنه . به کی میشه گفت؟

-چه اهمیتی داره گفتنش اصلا؟ وقتی تاثیری نداره 

پ‌ن: میشه روزی که بیام و اینجا بنویسم که دلم خوشه ؟ که نور پیدا شده وسط یه دریا سیاهی؟

۱ نظر

ما با هم تا حالا دریا نرفتیم !

لعنتی ، ما با هم تا حالا تا سر کوچه هم نرفتیم ! یعنی چرا ، با هم خیلی وقت ها به خیلی جاها رسیدیم ، از خیلی جاها همزمان با هم حرکت کردیم ! ولی باهم نبودیم ! این باهم کجا و اون باهم ! 

لعنتی ، حالا فکر کن ما با هم میرفتیم دریا ، رودخانه اصلا ! همین حاشیه ی شهر حتی ! ولی باهم بودیم ! باهم بودن حس قشنگیه لعنتی ! باهم بودن حتی میتونه مردن رو قشنگ کنه ! با هم بودن میتونه وقتی زندگی دستشو گذاشته بیخ گلوت و فشار میده ، بیاد دست‌هاشو بگیره و از دور گلوت برش داره . باهم بودن، باهم بودن لعنتی ، با هم بودن دونفری که کنار هم بودن ولی باهم نه ، لعنتی !


پی‌نوشت : تو رو شاید یه روزی قرض کردم ، به اندازه ی یک سفر کوتاه !

عنوان و پی‌نوشت ترانه‌ایه از مونا برزویی ، متاسفانه خواننده‌ی آهنگ علی لهراسبیه !

۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم …

چند وقت پیش دلم میخواست کسی باشه ، کسی که عشق رو بفهمه ، که غیرمنتظره بودن رو بلد باشه،هیجان انگیز بودن و خوشحال کننده بودن رو بلد باشه ،که ارزوهاتو بهش بگی و به ارزوهات نخنده ، که بشه باهاش سر پایینی خیابون معلم رو تو سکوت قدم زد ، که بشه باهاش بری شهرکتاب و دو سه ساعت کتابا ورق بزنی ، که بتونی براش پاراگراف های محشری که تو کتابا میخونی و موهای تنت سیخ میشه ، یا دیالوگ های بی نظیر بعضی از فیلم ها رو بفرستی ، که کتاب دغدغه‌ش باشه و از من بیشتر کتاب خونده باشه و هی برام کتاب بیاره و بعد از خوندن راجبش ساعت ها حرف بزنی ، کسی که مثه پسرای تازه بالغ شده ی دبیرستانی ، متلک گفتن به این و اون و جوک های جنسیتی هیجان انگیز نباشه ، که بتونه با یه دختر حرف بزنه و تو چشاش نگاه کنه بدون اینکه فکرش پیش چیزای مزخرف دیگه باشه ، 

کسی که تنهایی و بغض و عشق رو جداگانه درک کرده باشه ، عمیقا درک کرده باشه .

چند وقت پیش دلم میخواست کسی باشه ، حالا اما این خواستمو انداختم ته یه گودال و روش خاک ریختم و ترجیح میدم به غیر ممکن ها و لاوجود ها فکر نکنم .

حالا اما به متفاوت بودن ادمای دور و برم با تصوراتم خو گرفتم و ترجیح میدم به این چیزا فک نکنم !

من ترجیح میدم اما گاهی قدرت رویاها بیشتره !

۲ موافق ۰ مخالف

آنچه که بی جواب مانده است

در گستره یِ ناپاکِ این جهان

تو

کجایی پس ؟


۳ موافق ۰ مخالف

کجاست هم‌نفسی تا به شرح عرضه دهم،که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

باید سکوتی تازه‌تر باشم

چیزی برای حرف بودن نیست

یک شـهــــــر واژه پشت در مرده‌ست

میلی برای در گشودن نیست

۰ موافق ۰ مخالف

خرت به چند عزیزم ؟

احساس میکنم انقدر زندگی این روزا مزخرفه که عنِ تمام کلمات مثه تنهایی و بغض و غصه و درد در اومده . حس میکنم این روزا زندگی انقدر مزخرف شده که هیچکس به هیچکس هیچ اهمیتی نده ! و تنها کسی که به فکر حرف های نگفته ی ما و حرفای غریبمون بود اِبی بود که گفت : تو بگو به این شکسته غصه های بی کسیتو ! که البته تنها دردی که این گفتن از ما دوا کرد این بود که زیر پتو بمیریم از گریه !

همین دیگه ، احساس میکنم انقدر زندگی کردیم که دیگه همه چی قراره تکراری و دست دوم باشه . یا به قولی : سیب بکری برای خوردن نیست / تا تهِ باغ را دهن زده اند . 

الان ما موندیم و یه باغ پر از سیب های دهنی و قبلا امتحان شده ، از بس که زندگی مزخرف شده .

پ‌ن : وقتی دلگیری و بی‌ادب و تنها ..

و تنها …

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
About me
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان