لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

چهره‌ی آبیِ عشق


مامان گفت شوهر دختر‌خاله‌اش را دیده ، مامان گفت شوهر دخترخاله‌اش موهایش را بخاطر زنش که دارد شیمی‌درمانی‌ میشود و موهایش همه ریخته ، از ته زده بود . و من از تهِ دلم برای دخترخاله‌ی مامان آرزو کردم که بیماری‌اش را شکست دهد ، چون آدم‌های عاشق نباید زود بمیرند ! چون دنیا به آدم های عاشق نیاز دارد !

به وقت نیمه شب

خب 

در واقع الان باید خواب باشم ، اگه وسط هفته بود حتما تا حالا بیهوش شده بودم ، اما از اونجایی که امروز صبح به پاس تلاش هام تو هفته ی به شددددددت (حتی شاید با د های بیشتر)سخت و طاقت فرسایی که گذروندنم ، به خودم جایزه دادم و بدون هییچ گونه عذاب وجدانی تا ۱۱:۳۰دقیقه خوابیدم !الان خوابم نمیاد !

 دراز کشیدم رو تخت و دارم فکر میکنم ناراحتم از اینکه هفته ی جدیدی داره شروع میشه و دوباره باید به مدت ۶ روز با آدم هایی که اصلا باهاشون حال نمیکنم سر و کله بزنم و شاید آخر هفته بتونم وقتمو با دوستی که (رفیق واژه ‌ی بهتریه) بگذرونم ! تازه شاید کار داشته باشم و نشه ! اصلا اگرم نشه ، همین که مجبور نیستم دو روز این آدم‌های روی اعصاب هر روزه رو ببین نعمتیست که بر آن شکرهای بسیاری واجب است!

بعدترش فکر کردم چقدر بده که شخص شخیصی در زندگی نداریم که ذوق کنیم براش(الان این شخص شخیص لزوما باید از جنس دیگری باشه چون آدم موجودیست مزخرف که همش فک میکنه مخالف چه خبره !) 

بعدش فک کردم واقعا همان به ، همان به که با وجود اجناس مذکر دور و بر همچین آدمی در زندگی ندارم که عذابی بشه بر سر عذاب های بسیار زندگی ! والا ! آدم متفاوت که قرار نیست از آسمون نازل شه ! همه همین ادمهای بیهوده ی اطرافن دیگه که یکی از یکی بد تر :/

همین الانم که اینو نوشتم اومد تو ذهنم که به شدت آدم آنورمالی هستم وگرنه ببین چطور همه دارن با هم میسازن ! ببین چطو همه با هم خوبن ! همه از پشت خنجر میزنن از جلو قربون صدقه ی هم میرن هیچکسم به روی خودش نمیاره ! خب تو چه مرگته که کلا از دم با هیچ دختر و پسری ابت تو یه جو(ب) ! نمیره :/

الان ترشم اومد تو ذهنم که اصن همینم که هستم 

خیلی هم خوبم ! و در دل به اون عده ی مذکور انگشت وسط را نشان داده و میگم ( آی هیت یو ! یو آر ریلی آن ایمپورتنت فور می ، اگرچه ممکنه اینجوری به نظر نیاد!)

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

چیزهایی که باید به خاطر سپرد

زخم‌های آدم سرمایست حامد ، 

سرمایتو با این و اون تقسیم نکن 

داد نکش ، هوار نکش، 

آروم و بی سروصدا ، همه‌چیزو تحمل کن .


«شب‌ یلدا / کیومرث پوراحمد»

پ‌ن : این فیلم یکی از بهترین فیلمای ایرانیه که دیدم ، و این دیالوگ،با اون استحکامی که تو صدای پریا فردوسی موقع گفتنش هست ، یکی از بهترین دیالوگاش . کاش عمیقا به این جمله و درکش برسم !

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

مثل پرِ کاه ، در هوای طوفانی !

تنها ترینیم به خدا ، حالا تو هی بیا و از تعداد زیاد فالوئرات و گروه های دوستی که تو تلگرام عضوی و قربون صدقه روندگان زیر عکسات بگو ، ولی واقعیت اینه که دقیقا تو همین عصر سیلِ روابط مجازی ، همه‌مون تنها ترینیم ...

پ‌ن:علیرضا قربانی با اون صدای فوق‌العادش داره میخونه : گاهی تو را کنار خود احساس میکنم ، اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است .  

عنوان رو عباس معروفیِ بی نظیر توی کتاب سمفونی مردگان میگه!فک کنم قبلا یه بار نوشته بودمش اینجا . اینجوریه که : چقدر آدم تنهاست ، مثل پر کاه ، در هوای طوفانی… 


۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

و شب هنوز هم گویی ادامه ی همان شب بیهوده است *

یعنی قشنگ به جایی رسیدم که تموم کسایی که برام عزیز بودن رو هی با حرفام ناراحت میکنم، هی باهاشون جرو بحث میکنم ، هی تن صدام از دستم در میره ، وسطاش هم یهو به خودم میام و فکر میکنم که میدونی اگه اینم از خودت برنجونی میشه چندمی؟ یا یچی میخوره وسط مغزم که : اگه اینم دیگه سراغت نیاد و این دایره ی روابطتت که با  سرعت کوچیک و کوچیک تر میشه ، به هیچ برسه چی؟ در نتیجه سکوت میکنم ، یا اخرش مجبورم از طرف عذر خواهی کنم ، حتی از ترس تنها نشدن اگه تقصیر من نباشه هم مجبورم بگم که متاسفم که اینجوری حرف زدم :/ حالم از این شخصیت ترسو و عصبی خودم که یجورایی در تناقضن باهم و هی گند میزنن بهم میخوره ! دلم میخواد که وسط داد و بیداد های مدام اینروزا و اعصاب خوردم یکی بزنه تو گوشم ! اره واقعا لازم دارم یکی بزنه تو گوشم و بعد بگه بفهم که یه روز همه چیز درست میشه! الان که اینو گفتم یهو بغضم گرفت چون با خودم فکر کردم که این که انقد اینروزا عصبی ام و زود جوش میارم در حالی که شخصیت واقعیم اینجوری نیست نشونه ی اینه که چقدر همه چیز داره بد پیش میره ، چقدر چی فکر میکردم و چی شده ! و واقعاااا چقدر همه چیز یهو از دست من در رفت ! که من الان معلوم نیست واسه انتقام از کی میخوام انقدر به همه بتوپم ... فک کنم بازم نتونستم منظورمو درست بگم !

*عنوان از فروغ 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

میروی و گریه می‌آید مرا !*

داشتم فکر میکردم یه صندلی بذارم جلوی در زندگیم و بشینم رفتن آدم‌ها از زندگیم رو نگاه کنم . رفتن اونایی که یجوری اومدن که قرار نبود هیچ وقت برن ، اونایی که میگفتن من که همیشه هستم ،تو بمون !  من دوران دبیرستان یه دوستی داشتم که اتفاقا خیلی تو دوستی مخلص هم بود . من که زیاد اهل من بمیرم تو بمیری نیستم ولی اون بود . میگفت دوست دارم تا اخر زندگی همیشه دوست بمونیم ( ترجیحا از این قول‌ها به کسی ندین چون تجربه ثابت کرده همین قول خودش تاثیری بر کوتاه کردن مدت دوستی داره !) اره داشتم میگفتم ، خلاصه این که دقیقا از بعد تموم شدن دبیرستان من این دوستمو دیگه ندیدم ، میشه نزدیک ۴سال! تولد به تولد به هم پیام میدیم و تبریک میگیم ! 

یه دوست دیگه ای هم داشتم که سر جریانی که در واقع خودش باید بدهکار میشد ، طلبکار شد و از بهمن ماه تقریبا از اون هم خبری ندارم ! گویا رفت جزو گروه دوستی های تولدی ! 

کی بود ؟ کی بود که میگفت دنیا جای اومدن نیست ، واسه رفتنه !!؟ راست میگفت ! حیف که اسمشو یادم نیست ، خوب چیزی گفته بود  . کی میدونه تا چندسال دیگه چندنفر دیگه از اونایی که قرار بود بمونن از زندگیمون برن و آدم های جدید بیاد جاشون ! گفتم ادم جدید ! امروز که رو اُپن نشسته بودم به مامان که داشت گردو هارو واسه فسنجون له میکرد گفتم: دلم آدم جدید تو زندگیم میخواد ، یجوری همه برام تکراری شدن . با خنده گفتم البته ، ولی راس گفتم ، الانا فقط از زندگیمون آدم میره ، آدم جدید ؟ نه فعلا فقط ریزش داریم .

* عنوان اهنگی با صدای همایون شجریانه ، گوش کنید اگه نشنیدین :)

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

ای روزهای خوب که در راهید؛

سهیل نفیسی داره تو گوشم میخونه :

«من بهارم تو زمین 

من زمینم تو درخت 

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه »

فکر میکنم دوست داشتم که کسی بود که این جمله ها رو این وقت شب براش بفرستم ، بیشتر دوست داشتم کسی بود که لیاقت شنیدن این جمله هارو داشت .

بعد یادداشت های گوشیمو باز میکنم و مینویسم : بالاخره ما نیز روزی به دلخواه خویش زندگی خواهیم کرد، شکل یه برگ تازه جوونه زده هم میذارم اخر جمله .

به جمله نگاه میکنم و لبخند میزنم ، یه لبخند از ته دلم ، به لبخند واقعی واسه آدمی و آرزوهای دور و دیرش:)

سهیل نفیسی داره میگه :

«تو بزرگی مثل شب 

خود مهتابی تو اصلا 

خود مهتابی تو»


۱ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

Delusion !

ساعت دو شب تو خونه ی ساکت و تاریک نشستم دارم روان شناسی میخونم واسه امتحان فردا . رسیدم به بخش هذیان ( باور اشتباه به دلیل استنباط غلط از واقعیت بیرونی)

بعد انواع هذیان ها یکیش هذیان کنترله که فرد فکر میکنه افکار و احساساتش توسط نیروی خارجی کنترل میشن

اینکه فرد فکر میکنه افکارش رو یکی از بیرون توی ذهنش میکاره !!

الان قشنگ حس فیلم جنایی دارم حتی میترسم از اتاق برم بیرون مسواک بزنم !!!

پی نوشت : بخش توهمش وحشتناک تره !

توهم منفی : با وجود محرک اما فرد ان را احساس نمیکنه ! مثلا با اینکه شخص به میز نگاه میکنه اما ان را نمیبیند !!

نکنه یکی الان جلومه من نمیبینمش :O

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من آرزوها و فکر ها و رویاهایم را راس ساعت نه گذاشته ام دم در .



مگر چقدر میشود رویا بافت و برای تمام اتفاق هایی که پیش نمی آیند انتظار کشید ؟ من از سال ها پیش شروع کرده بودم و مشکل همینجا بود ! من از سال ها پیش شروع کرده بودم یه رویا بافی های طول و درازم 

و برای همین در همین اول جوانی ام که باید بی پروا عاشق شوم ، بی پروا اطمینان کنم و بی پروا شکست بخورم ، دست و پایم گیرِ رویاهایم اند . 

من از همان چند سال پیش قید تمام رویاهایم را زده بودم و برای هیچ مناسبت و روز و بهانه ای ارزویی نداشتم که بخواهم منتظر برآورده شدنش بنشینم و تو نمیفهمی منظورم را وقتی میگویم منتظر هیچ چیز و هیج کس نیستم و نشسته ام که مرگ من را در اغوشش فشار دهد .

 تو نمیفهمی و میگویی افسرده شده ام ، میگویی باید بروی مشاوره ! اما کاش میشد به تو بگویم که رسیدن به این حقیقت اصلا افسرده ام نکرده . فقط توان انتظار را از من گرفته . از من که دلم با هیچ دوستت دارمی نمیلرزد که جواب همه ی شان را با مرسی میدهم . 

از منی که هی خواسته ام و هی نرسیده ام 

هی خواسته ام و نشده ! 

از من که نمیدانم چرا هر بار به هرچیزی فکر کردم یک جور دیگر اتفاق افتاد 

و من هیچ بلندگویی نداشته ام که صدایم را به گوش هیچ آدمی برسانم . و فرصتی نبود ، فرصتی نیست برای امثال من که انقدر حرف توی سینه ی مان تلمبار شده که حتی نفسمان سخت بیرون می آید . 

حالا نشسته ام و خیره شده ام به کتاب حافظ : ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش 

و به رفتن فکر میکنم . که همه چیز را ، همه ی برنامه هایم را ، همه ی کارهای نیمه کاره ام را زمین بگذارم و بروم به  جایی که هیچ کس منتظرم نباشد . 

و میدانم ، میدانم جای خالی ادم هایی مثل من توی این شهرِ مسخره حس نمیشود ! توی شهری که گوش کوچه هایش از ناخن های کاشته و تاریخ عمل بینی و ماشین های مدل بالا کر است . و چقدر جای خالی تو ... جای نبودن تو داغ میگذارد روی دل من .

-بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش-

من ارزوها و فکر ها و رویاهایم را راس ساعت نه گذاشته ام دم در ! و حالا سبک بال تر از همیشه به رفتن فکر میکنم . رفتن به جایی که هیچکس منتظرم نیست ، مثل اینجا که هیچکس ندید که چشمم به راه این همه نیامدن ، سفید شد و کور شد و دلم مرد .

پ‌ن:این پشت سر هم پست گذاشتن رو خودم هم دوست ندارم .

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

هی شماهایی که ازدواج می کنید !

یکجوری ازدواج کنید که سال های بعد اگر خواستید بچه ی تان را تربیت کنید اگر پسر بود بگویید شبیه پدرت باش و اگر دختر بود بگویید شبیه مادرت باش ، با افتخار !

نه اینکه وسط دعواهایتان بگویید بچه ی توئه ، با مثلا :تو تربیتش کردی ،یا حتی مفتضحانه تر : بچه رم عین خودت کردی .

در غیر این صورت غلط میکنید که ازدواج میکنید ! غلط میکنید که فکر میکنید همدیگر را دوست دارید !

پی نوشت: در این پست استثنائا ، غلط کردن در معنیِ اشتباه کردن به کار رفته .

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
About me
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان