لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد !


یکی از ساده‌ترین روش‌های باشعور و بافرهنگ به نظر اومدن اینه که هی فرهنگ و شعور دیگران رو زیر سوال ببری درحالی که رفتارهای خودت مصداق دقیقِ بی‌شعوریه... در کل،مدعیان در طلبش بی‌خبرانند دوست عزیز، به خودت هم تو آینه یه نگاه بنداز بافرهنگ !

۰ نظر

و مهران مدیری‌وار به دوربین خیره می‌ماند:


گربه میارین تو خونتون و برای اینکه جلوی کثیف‌ شدن خونتون با ادرارش رو بگیرین و رفتارش آروم شه میرین عقیمش میکنین ، بعد وجِتِریَن  میشین که از حقوق حیوانات دفاع کنین ؟ وات دِ هِل ایز گوینگ آن واقعا ؟!  

۱ نظر

هجرت و هجرت و هجرت


هر روز بیشتر دلیل برای رفتن پیدا میکنم ، هر روز مطمئن تر میشم که تصمیمی که واسه آیندم گرفتم درسته و نباید توش تردید کنم ، هر روز آدم های حسود و خاله زنک اطرافم ، تصمیمم رو محکم تر میکنن، میشینم تو جمعی که میگن:دماغ فلانی دیدی چه داغونه؟؟؟ و به رفتن فکر میکنم . توی بیمارستان به کمبود وسایل و سمبل کاری پرستارها و پزشک‌ها نگاه میکنم ، و به رفتن فکر میکنم . به همکلاسی‌هام که تمام دغدغه‌شون شده ازمون ارشد ولی وقتی پای حرفشون میشینی میگن رشتمون رو دوست نداریم یا دلمون نمیخواد درس بخونیم و فقط واسه مدرک میخوان ادامه تحصیل بدن ، گوش میدم و به رفتن فکر میکنم . اخبار رو نگاه میکنم و به رفتن فکر میکنم ، به آدم‌هایی که زندگیشون یه خط صاف کسالت آوره و همه‌ی کارهاشون رو اینجوری انجام میدن که : حالا ایندفعه بگذره نگاه‌ میکنم و به رفتن فکر میکنم ، آدم‌های خوب مجازی و خیلی بد‌ِ حقیقی رو نگاه میکنم و به رفتن فکر میکنم!

مرسی که هر روز شک و دودلیم رو کمتر میکنین!

۱ نظر

همیشه حق به جانب‌ها


با اینکه خودتون عوض میشین مشکلی ندارم ، از اینکه حقی برای دیگران قائل نمیشین که عوض شن ، غیظم میگیره !


پ‌ن:چقدر مسخرست که همیشه باید عنوان بذاری واسه مطالب :|

۳ نظر

Total fake


حتی حالم از کتاب‌خون بودنتون و هی نمایشگاه کتاب نمایشگاه کتاب کردناتون و تو سالن تئاتر حرفای هنری زدنتون و  کتاب جزءاز کل خوندتون بد میشه وقتی مغزای همه‌تون هنوز بوی گند میده !!


پ‌نوشت: به این جماعتِ متظاهر که همه جا رو پر کردن ...

۱ نظر

Sometimes,we can be shut up and just look

بعد از کارآموزی بیمارستان روان:

ما از بیرون میمونیم و به درِ بیمارستان روانی نگاه میکنیم و میگیم ، تیمارستان ، میگیم دیوونه خونه .

ما خیلی راحت به کسی که دچار افسردگی شده میگیم روانیه ،خیلی راحت انگ میزنیم که فلانی بچه‌ش روانی شده بردنش تیمارستان ! ما  با بینی عملی و موهای بلوند و تیپ‌های هماهنگ با آخرین مدها ، شبیه عقب مونده‌هایِ بی‌سواد و بدون آگاهی هر کسی که سابقه‌ی مصرف داروهای روان داره رو قضاوت میکنیم و متهمشون میکنیم چون دچار اختلال روانی شدن، درحالی که نمیدونیم توی بیمارستان های روانی پر از بیمارهاییه که تو سابقه ی خانوادگیشون ، خودسوزی برادر، خودکشی خواهر ، فوت مادر در کودکی و ازدواج اجباری ، والدین معتاد ، ضربه‌ به سر و... وجود داره ، چیزی که هرکدومش به تنهایی عذاب بزرگیه و تحملش سلامت روانی خیلی بالایی میخواد!

کی وقتش میشه انقد راحت آدما رو  قضاوت نکنیم وقتی نمیدونیم هرکس تو زندگیش چه دردهایی رو تحمل کرده و آیا ظرفیتش رو هم داشته؟


پ‌نوشت: خوبه که همه‌مون بدونیم که هیچ بیماری و مشکلی اونقدر از ما و خونوادمون دور نیست که بخوایم به خودمون بنازیم و اون‌هایی که درگیرشن رو تحقیر کنیم


۱ نظر

سوال اساسی !



چطور میشه به آینده امیدوار بود ، وقتی از حجم سنگین امیدواری هات ، فقط ناکامی نصیبت شده و دیگر هیچ؟


پینوشت : صرفا یک چسناله نبود ،واقعا سوالی بود واسم پیش اومده :/

۸ نظر

روشن‌فکرِ درون !

یه جمله‌‌ای هست که میگه ما دیوونه نیستیم،فقط تعدادمون کمه !

با وام گرفتن از ساختار این جمله و یه سری تغییرا تو مفهومش میشه اینجوری گفت که : ما هم روشن فکریم،فقط تریبونی برای ابراز نظراتمون نداریم !

والا :/

ماتم‌کده؛ خانه‌ای که در آن غم و اندوه حکم‌فرما باشد

دارم به آخرین پیامتان فکر میکنم

پیام‌های سوخته‌ی ناتمام

که مثل این سفر 

هیچ‌وقت به مقصد نرسید

به اینکه: نگرانم نبا...

به اینکه: از دور می‌بو...

به اینکه: تو هم مراقب خو...

دارم به انگشت‌های کسی فکر میکنم

که برایت نوشته‌ بود: رسیدی زنگ بزن عزیزم 

به باقی‌مانده‌ی شیشه‌ی عطرت روی میز

به پیراهن تازه‌ات

به اینکه مرا ببخش مادر

اگر این‌بار به‌جای سوغاتی،خاکسترم را برایت هدیه می‌آورم .


"داوود سوران"

پی‌نوشت: …

که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم*


از سرزمین تحریم‌ها و مرگ‌بر‌ها و ریزگرد‌ها و سرطان‌ها و وعده‌های دروغ و حال‌های بد منو ببر به جایی که حداقل دست‌هات هست !



* بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت 

   که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

۹ نظر
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان