لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

آنچه که بی جواب مانده (دو)


گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟


*عراقی


۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

به نفرتی که ریشه میکند ، که بزرگ میشود

نفرت

یک چیز جامد نیست

یک امر ارادی نیست که بخواهی توی خودت نگهش داری ، و مثلا تصمیم بگیری از شنبه دیگر نگهش نداری !

نفرت به مرور زمان توی وجودت جا خوش میکند

با تو بزرگ میشود

ریشه میکند توی سلول هایت

مثل یک غده ی بدخیم

و دیگر دست خودت نیست که نگهش داری یا نه .

نمیدانم پدر ! برای شما چه چیز هایی را یاداور میشود

 برای من اما

حس خوبی نیست

حس خوشایندی نیست

حسی نیست که بهش تکیه بزنم و افتخار کنم

برای من حسی ست بین تنفر و ترحم ! خالی از علاقه

و تنفر

رهاورد امروز و دیروز و پریروز نیست !




۰ موافق ۰ مخالف

فرهنگ کار گروهی !!

من کلا با کار گروهی مشکل دارم ، یعنی ترجیح میدم خودم تنها یه کاری رو انجام بدم تا اینکه یه عده رو دنبال خودم بکشم ولی بازم خودم همه‌ی کارهارو انجام بدم !

بخاطر اینکه دوتا چیزه که دقیقا اثر هم‌افزایی بر هم داره ! اینکه من یه ادم وسواسی تو کارهام و هم گروهی هام اکثرا ادم های سمبل کن !

بنابراین من که همیشه میخوام کارها به بهترین شکل پیش بره بدون هیچ کم و کاستی ، مجبورم خودم بشینم همه ی کارها رو انجام بدم تا اینکه بسپارم به یه سری ادم که قبلش کلی خون دل بخورم و براشون توضیح بدم که چیکار کنین ، بعد از انجامش هم دوبرابر خون دل بخورم و کار کرده‌ی اون ها رو درست کنم .

یعنی مورد داشتم که یبار فقط تایپ یه موضوعی رو بر عهده‌ی هم گروهی های محترم گذاشتم ، بعد تا صبحش نشستم تایپ اون ها رو از نظر مسائل نگارشی اصلاح کردم !! یعنی فواصل بین کلمات و ویرگول ها و پاراگراف ها ...

برای همین فکر میکنم خیلی سنگین تره اگه کارها رو تنها انجام بده تا یه سری ادم که الکی چهره‌ی افراد نگران و مسئولیت پذیر به خودشون گرفتن رو دور خودم جمع کنم !!

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

انگار که همه چیز قبلا یه بار اتفاق افتاده باشه

دیگه زده زیر دل ، 
دوست داشتن هاتون و هنری بودن و مهربون بودن و بامزه بودن و شاعر بودن و کتابخون بودن و روشنفکر بودن و حتی حتی هم نوع دوستیتون و کمک کردنتون به زلزله زده ها . 
دیگه همه چیزتون میزنه زیر دل ،
یجوری که آدم اگه بخواد هم نمیتونه باور کنه .
البته که من غیر عادی‌ام ، وگرنه عقل جمعی که اشتباه نمیکنه !(اینو یبار یکی از استادا گفته بود!!)
حالا هم من غیر عادی چراغ اتاقشو خاموش کرده و داره با صدای بلند فرهاد گوش میده :
«تو هم مومن نبودی
برگلیم ما 
و حتی در حریم ما 
ساده دل بودم که میپنداشتم 
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد 
تو هم از ما نبودی .»
و خوشحاله از اینکه جدیدا یاد گرفته آدم‌های سرتاسر تظاهر اطرافش رو باور نکنه 
خوشحاله از اینکه داره تمرین میکنه تو صورت دنیا آدامس خرسی باد کنه !
«تو هم با من نبودی یار 
ای آوار 
ای سیل مصیبت بار ....»
۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

وقتی چیزی واسه رسیدن نیست


صبح ها که بلند میشم ، توی راه دانشکده ، سرکلاس‌ها ، موقع ناهار ، موقع برگشت از دانشکده،

وقتی میخوابم ، وقتی کتاب میخونم ، وقتی چیزی تماشا میکنم ، وقتی میخندم ،

 همیشه و همه جا دارم یه خلاء بزرگ رو با خودم حمل میکنم .

خلاءِ چیزی که نیست ، هدفی که گم شده ، زندگی‌ای که به بیراهه رفته .

و این روزهای سرد و تاریک و غمگین، بیرحم تر از اونن که یه مدت دست از سرم بردارن .

هر روز یه وجود خالی رو میبرم سرکلاس ، تو محیط بیمارستان ، تو خیابون ، میرم تو جمع دوستام ،

میگم و میخندم اما همه چیز خالیه ! زمان خالیه ، لبخندم خالیه ، آینده هم حتی خالیه !

۲ موافق ۰ مخالف

مقوله‌ی خوشبختی

« مرده شور عقلتان را ببرد ،

عقل کذایی‌تان به چه کار من می‌آید؟اصلا به چه کار خودتان می‌آید؟

فقط حفظتان کرده است . آن هم ظاهرتان را.

مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید .

از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می‌خورد .

در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید.

همیشه راضی ، همیشه عاقل .

شما وفادار،درستکار،شرافتمند و هزارچیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید


فریبا وفی / رویای تبت / صفحه‌ی 11

۲ موافق ۰ مخالف

از جمله کمبودهای زندگی

هیچکس هم نداریم وقتی بهش فکر میکنیم واژه رنگ زندگی باشه !!

همه چیز شده خاکستری ، واژه و زندگی و رویا و همه چیز کلا … 

۲ موافق ۰ مخالف

سکوت ، از میان تمام کلام‌ها

پنج شنبه ی گذشته بعد از ۴ ماه دوست عزیزی را دیدم و با هم نصف خیابان های شهر را که بخاطر بازی استقلال-پرسپولیس خلوت بود قدم زدیم ! مدت زیادی پشت یک میز در کافه ای آرام نشستیم و حرف زدیم ! از آن حرف هایی که همیشه آدم دلش میخواهد گوشی باشد برای شنیدنشان ! از آن حرف هایی که لذت بخش است نه مثل حرف های بی سر و ته‌ای که با ادم های تکراری هر روزه میزنی :« فلانی چه زشته ! فلانی پولداره ! فلانی لباسش تابلوئه!»
از آن‌هایی که سبکت میکند ! حالت را جا می‌آورد ، 
انقدر دیدار دلچسبی بود که من به پاسش ، تمام هفته سعی کردم کمتر مغزم را برای حرف های مزخرف دیگر درد بیاورم ! که بشینم و کسی را مسخره کنم ! که راجب هرچیزی که به من مربوط نیست نظر بدهم ! سعی کردم تا کسی چیزی نپرسید جوابی ندهم ! و سعی کردم هی حالم را برای کسانی که حال من برایشان اهمیت ندارد توضیح ندهم ! 

و پشتم گرم بود 
پشتم گرم بود که گوش های مهمی هستند که حرف های مهم تری از من بشنوند ! و نه صرفا هر لغت پرانی‌ای برای فرار از سکوت ! 
تمام خفته سعی کردم بیشتر شبیه چیزی رفتار کنم که دلم میخواهد!

پ‌ن : مهمه اینکه از ساکت بودن نترسیم و بخاطر روبه رو نشدن باهاش هی از دهنمون کلمه بندازیم بیرون !
۲ موافق ۰ مخالف

در موفقیت‌های خود متوقف نشوید

از یک جایی به بعد نمی‌شود به افتخارات قدیمی بالید ، نمی‌شود به تمدن دوهزار و اندی ساله و منشور حقوق بشر کوروش و کاخ اپادانای خشایارشا مفتخر بود .

نمی‌شود بخاطر بازی فوتبال ایران - استرالیای سال 1998 توی رویا فرو رفت .

نمی‌شود با مقام استانی ورزشی در دوره ی دبستان و یا تئاتر های دوره ی دبیرستان پز داد .

نمی‌شود بعد از ده سال هنوز با رتبه ی کنکور و دانشگاه دوره ی کارشناسی فخر فروخت .

از یک جایی به بعد نمی‌شود هنوز توی قبل گیرکرده باشی و ذوق کنی که قبلا چه کارهایی کرده بودی ! دنیا به طور بی رحمانه ای در حال گذشتن است و از یک جایی به بعد ، باید چیز جدیدی داشته باشی برای رو کردن  !

پس اگر حداقل تا 2 سال پیش به موفقیت خاصی حتی در زندگی شخصی‌تان دست پیدا نکرده اید ، روش جدیدی برای حل حتی مشکل خودتان ابداع نکرده‌اید ، یا چه میدانم ، اصلا حتی اگر تا یک سال گذشته یکی از اخلاق های گندتان را ترک نکرده اید و در جواب انتقاد ها گفته اید : من همینم که هستم! لطفا لطفا لطفا هنوز موفقیت های گذشته‌یتان را توی چشم و چال دیگران نکنید !

این فکر را بریزید دور که کسی که بیست سال پیش از شما پایین تر بوده ( چه از نظر مالی ، چه علمی ، چه هرچی اصلا) هنوز هم باید عقب تر از شما گیر کرده باشد ! درواقع این شما هستید که توی جایگاه قبلی‌تان گیر کرده اید !

۳ موافق ۰ مخالف

پاییز بود

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست 

آخرین جرعه‌ی این جامِ تهی را تو بنوش …

علیرضا قربانی اینها را میخواند ، میخواند و چیزی توی دل من داشت تمام میشد...

۱ موافق ۰ مخالف
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان