لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

پر بغضه تو دلم ، شونه های تو کجاست ؟

فکر میکنم که باید برم از کشوری که توش به افسرده ها میگن روانی! از کشور تمسخر ها و مسخره کردن ها 
از کشوری که توش نمیتونی خودت باشی و فقط ، فقطططط باید ادا در بیاری ! از کشوری که برای توی واقعی خریداری پیدا نمیشه ! از کشور پشت سر حرف زدن ها ! از کشوری که کل راه رو برای رسیدن به مدرنیته اشتباه رفتیم و افتادیم وسط یه لجن زار که فکر میکنیم یعنی خیلی پیشرفت کردیم ! از کشور عقب مونده های فرهنگی تو ظاهر امروزی ! بعد فکر میکنم کجا برم ؟؟ کجای دنیا خالیه از این ادم ها ؟ و ارزوی مرگ میکنم ! عمیقا ارزوی مرگ میکنم که شاید ارامش امثال من ، فقط با مرگ به دست بیاد!
کاش چشمام رو میبستم ، باز که میکردم جای بهتری بودم !
۳ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

چی شدیم ما ؟!!*

امروز با دوستم رفته بودم و در جواب تمام چه خبر هاش فقط گفتم سلامتی و گذاشتم فقط اون تعریف کنه از روزاش،و خودم بخاطر اینکه خیلی ساکت نباشم به صورت تلگرافی فقط یه چیز کلی از اتفاقات اخیر زندگیم گفتم ! الان داشتم با خودم فکر میکردم من همیشه خیلی حرف واسه زدن داشتم ، جوری که حتی گاهی فکر میکردم پرحرفیم ممکنه طرف مقابل رو اذیت کنه! چی شده که چند وقته اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم ؟ ترجیح میدم بقیه حرف بزنن حتی با اینکه گاهی وسط حرفاشون تو افکار خودم غرق میشم ! چی شد اینجوری شدیم ؟ انقد خسته و کلافه از همه چیز که حتی علاقه ای به حرف زدن با اطرافیان رو ندارم ! تنها کسی که تو طول روز دلم میخواد هی برام حرف بزنه مامانه که هی ازش میپرسم چه خبر؟ تا تعریف کنه تا صداش رو بشنوم که باعث فراموشی همه بغضاست ! ولی خودم در جواب چه خبر های بقیه یا میگم سلامتی یا هیچی ، یا حوصله ندارم :/

*عنوان از رادیو چهرازی

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آدم ها و بوی‌ناکی دنیاهاشان *

از اون روز هاست برام ، از اون روزها که صبح با بغضی بی دلیل پا میشم چون شب با بغض بی دلیل تری خوابیده بودم ، از اون روزها که به تمام صمیمیت ها و دوستت دارم های دنیا مشکوکم و ابدا حوصله ی هیچ کسی رو جز تنهایی خودم ندارم . از اون روزها که دلم میخواد از اول صبح تا شب ، روی تختم بلولم و کتاب بخونم و اهنگ گوش کنم یا فیلم ببینم . از اون روزها که علاقه ای به چک کردن موبایل و تلگرام ندارم . من خودم رو میشناسم .. هربار که آدم ها و شعارهاشون میزنن زیر دلم،و از چشم هام سقوط می‌کنن ، روزهایی که برای بار هزارم با این واقیعت رو به رو میشم که ادم ها تا وقتی بهت نیاز دارن باهاتن ، با این واقعیت که به تفاوت های عمیق بین خودم و ادم های اطرافم میرسم ، باید تو انزوا بگذرونم این روزها رو ، باید با خودم باشم تا بتونم مثل هر بار با خودم کنار بیام و دوباره برگردم به جمع جمیعِ ادم های همواره ادا !

*آدم ها و بویناکی دنیاهاشان ، یک سر ، دوزخی هست در کتابی،

 که من آن را لغت به لغت از بر کرده‌ام ، 

تا راز بلند انزوا را دریابم ! "شاملو"

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

تصویری که میگم رو تصور کنین :

حدود غروب میرسی خونه ، یه خونه ی نه چندان بزرگ که برای زندگی یک نفر کافیه ! خونت تو طبقه های بالاست ، اونقدر بالا که از شلوغی های رو زمین بی خبری . خریدتو میذاری تو اشپزخونه و پیتزایی که خریدی رو میخوری و بعدش نور های خونه رو کم میکنی ، یادم رفت که بگم تو تنها اتاق خواب خونه یه بالکن بزرگ هست ، نه خیلی بزرگ ، اون قدری که یه میز کوچیک و یه صندلی و چندتا گلدون توش جا بشه ! بالکنش رو به خیابون اصلیه ، که اون پایین رو که نگاه کنی ببینی کلی موجود فلزی با دو تا چشم زرد این ور اون ور میرن و تو فقط از رقص نور زیبایی که تولید کردن لذت میبری نه از سر و صدا و بوق های ازار دهنده شون . برای خودت چای میریزی با یه نون خامه ای و میری میشنی رو صندلی تو بالکن ، و شروع میکنی به نوشتن یا خوندن .

حالا شاید تو خونت یه سگ شیتزو پیکینیز سفید هم بچرخه واسه خودش .

اخر شب لیوان و پیش دستی شیرینی رو همونجا رو میز ول میکنی و میری مسواک میزنی ولو میشی رو تختت . چون صبح باید بری سر کار !

پی نوشت : خب این زندگی ایده الم شده که چند وقته تصورش میکنم ، حالا ترجیحا تو یه کشور دیگه هم باشه ، چه بهتر ; )

خوب همون طور که دیدید تو زندگی ایده الم فعلا خبری از عشق و عاشقی و اینجور چیزا نیست چون میخوام واقع بینانه به زندگیم نگاه کنم ، نمیخوام رویای چیزی که نیست و شاید هرگز قرار نیست باشه رو داشته باشم . با چیزایی که این روزا میبینم روز به روز از عشق واقعی ( اون جور که تصور منه البته ) بیشتر ناامید میشم ...

پی نوشت دو : خوب حالا شاید بگین عنوان چه ربطی داشت ؟ راستش این شعر و اهنگ یه جور تصویر ارمانی تو ذهنم ایجاد میکنه ، و این نوشته هم یکی دیگه از تصاویر ارمانیم بود :)

۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آی بخندیما !

یک فیلم چند دقیقه ای دیدم توی یک کانال تلگرام در مورد کتاب نخوانی در ایران . اینکه شمارگان کتاب ها در سال های اخیر چقدر کم شده و اینکه مردم کتاب نمیخوانند و همینجور حرف ها . راستش خنده ام میگیرد ، خنده ام میگیرد  که شما از ماهایی که  حتی حوصله ای خواندن یک متن پنج خطی زیر عکس های اینستاگرام را نداریم چه انتظاری دارید ؟ و جدیدا حتی بیت کامل اشعار را هم نمی نویسیم، به یک مصرع بسنده می کنیم که کمتر بخوانیم ، کمتر چشم هایمان اذیت شود که نکند خدای ناکرده ضعیف شوند . بجایش وقتمان را صرف این کنیم که خانم بازیگری به خانم بازیگر دیگری سلام نداده است ! [ای وای!چرا؟!] شما از ماهایی که برای تمام توصیه هایمان اعم از چگونه برنزه شویم ؟ چگونه جوش هایمان را برطرف کنیم ؟ حتی چگونه بدون نیاز به دکتر سرطان خود را درمان کنیم ؟؟ از منبع بی دریغ تلگرام استفاده میکنیم ، چرا می خواهید که 200 صفحه به خط خطی های یک نویسنده ی ابله توجه کنیم ؟ واقعا چرا ؟ مگر زمان را از سر کوچه آورده ایم ! کتاب بخوانیم که چه بشود ؟ خب مگر غیر از این است که ما دانای کل هستیم و در حد ما نیست که زمانمان را صرف پرت و پلاهای یک نویسنده ی احمق که اخرش هم خودکشی کرده کنیم ! مگر غیر از این است که ادم های کتاب خوان ادم های کثیفِ خنگِ کودن هستند که چند قرن از دنیای خود عقب مانده اند ؟ که دماغ هایشان عمل کرده نیست ؟ که یک لباس را بیشتر از یک بار میپوشند ؟

خب اگر ما کتاب بخوانیم ، کی وقت کنیم پشت سر عروسی فلان فامیلمان حرف بزنیم که احمق ها توی ژله ی آناناس ، میوه ی شبرنگ گذاشته بودند ؟ کی وقت کنیم زیر پست دوستمان که عکس با لب های غنچه شده گذاشته بنویسیم عشق دلم ؟

واقعا شما چه فکری کرده اید ؟ من پنجاه تومن پول بدهم کتاب بخرم ؟؟ از کجا پول بیارم ناخن بکارم ؟

واقعا چه انتظاری از یک خردادی خاصِ ایرانی با دو هزار و اندی سال تمدن دارید شماها !!!

پ.ن : از اول شخص استفاده کردم که به هیچ کس برنخورد ! که همه ی مردم خوبند و من یک تنه دارم سرانه ی مطالعه ی ایران را می کشم پایین .

پ.ن دو : من اصلا مخالف هیچ تفریح و عمل زیبایی و خرید و کافه رفتن و هیچ چیز نیستم کما اینکه شاید خودم هم در هفته کلی پول خرج کافه رفتن بکنم ، مراد چیز دیگری است که از توضیح اضافه خودداری میکنم :)

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مست و خوشی ، باده کجا خورده ای ؟*

روزهاست ناله نکردم ، روزهاست بدعنقی هایم را برای کسی نبرده ام ، روزهاست نگفته ام چرا نبودی ؟ چرا نگفتی ؟ چرا نکردی ؟

روزهاست شکایت نکرده ام از تنهایی . میگویم ، میخندم ، در لحظه زندگی میکنم ، برای تفریح کردن منتظر هیچ کس نمیمانم ، اگر کسی وقت نداشت برویم بیرون ، خودم آماده میشوم و هدفون هایم را میگذارم توی گوشهایم و راه میوفتم . روزهاست از هیچ کس انتظار ندارم که همیشه به یاد من باشد ، روزهاست منطقی تر نگاه میکنم به دنیا ، روزهایم را با ادم هایی که دوستشان دارم میگذرانم و انها که فقط حس بد برایم هدیه می اوردند را از دنیایم خط زده ام ، از محدوده ی فکری ام . روزهاست خودم را دوست تر دارم ، حتی به غم هایم هم احترام بیشتری میگذرام .

بغض ها و دلتنگی هایم ؟ اگر در طول روز آمدند سراغم میگذارمشان برای آخر شب ،

آخر شب ها خیره میشوم به سقف و با دکلمه های فروغ و شاملو گریه میکنم ، و به خودم میگویم "صبح باید حالت خوب باشه ، باید بغضت حل شه همین امشب ."

روزهاست که خوبم و حس میکنم خوبی چیزی نیست که کسی بیاید و زنگ خانه ات را بزند بگوید بیا این بسته حال خوب را برای تو اورده ام !

روزهاست که حتی اگر شرایط محیط مورد علاقه ام نباشد ، حالِ روحم خوب است ، (حال روحم را خوب کرده ام )!


*مولانا گفته

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست *

عادت میکنیم ، به دورویی و تظاهر و ریا ، به سرمون رو عین کبک زیر برف کردن ، به مشهور کردن و میدون دادن به آدم هایی که شبیه واقعیت شون نیستند ، به جهان سومی بودن . انقدر ناخوداگاه عادت می کنیم که خودمون هم متوجه نمیشیم این چیزا کی برامون انقدر عادی شد؟ بعد میخوایم مثه همین ایده آل ها باشیم ، لباس هایی می پوشیم که دوست نداریم ولی اونا دوست دارن ، حرف هایی میزنیم که اونا میزنن . بعد دیگه حرف های خودمونو نمیزنیم ، لبخند های مصنوعی میزنیم برای دوربین ، میریم سفر که تو اینستاگرام عکس بذاریم ، میریم رستوران که تو اینستاگرام عکس بذاریم ، انقدر از واقعیت مون دور میشیم که یادمون میره چه کسایی واقعا بهمون میگن عزیزم و چه کسایی از رو تکیه کلام !

یادمون میره به آدم ها اعتماد کنیم چون همه از دور قشنگ بودن و از نزدیک هیچ ! بعدش هم یه کشور میسازیم با چند میلیون آدم که همه شبیه همیم ، شبیه هم قربون صدقه میریم ، شبیه هم تفریح میکنیم !  یه کشور که توش همه از دور قشنگن ، از خیلی دور . نزدیک که میشی پر از خطخطی ان ، پر از شیشه خورده ، پر از حالِ بد .

پ.نوشت : این رو دیروز نوشتم و گذاشتم اینستاگرام اما خب یه ربع بعد پاکش کردم ، اخه میدونین ، نمیشه جلوی ادم هایی که خودشون بر همین اصول پایبندن ، از این حرف ها زد :) برای اونها باید همون عکس میز غذا و یه روز عالی با عشقام رو پست کرد .

* خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست ...

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دست پیش را نگیرید لطفا !

خب حتما ماجرای مجری محجبه و الگوی صدا و سیما را شنیده اید ! من معمولا راجب اینجور مسائل نظری نمیدم حتی جلوی دوست ها و آشناها و سکوت می کنم چون میدونم بالاخره سیل همه ی جریان ها تموم میشه و اصلا معتقدم به من ربطی نداره ! ولی خب بعد از شنیدن این خبر و سری که پیج این خانم زدم ، حس توهین به شعورم رو داشتم ! خانمی که تو شخصی ترین مسائل زندگیش یعنی دعوا با همسر سابقش رو در فضای مجازی پخش کرده !

و حالا که شرایط به نفعش نیست از همین فضای مجازی گله میکنه ! خانمی که با چادر مشکی ای که در کشور خارجی سرش کرده حجاب برترش را میکوبد توی سر ما ! لابد به محض شیر کردن عکس هم چادرو انداخته یه گوشه و به ریش امثال ما خندیده ! من قضاوت نمیکنم ولی سوالم اینجاست که

چرا ملت رو خر فرض میکنید خانم نامداری ؟ چرا میگویید من چادری هستم و میبالم به چادرم ! چرا برای سفت کردن جای پایتان در سیمای ملی ! و حفظ موقعیتتان به چیزی که نیستید تظاهر و مردم را احمق فرض میکنید ؟

خانم نامداری ، لطفا شما یک نفر حداقل دست پیش را نگیرید که پس نیوفتید ! شما از دخالت مردم در زندگی شخصی تان حرف نزنید ! فضای سبز شخصی تر است یا زیر سقف خانه یتان و دعوا با همسر سابق ؟

وقیح ترین ادم ها انهایی هستند که از بازی با شعور مردم  نان میخورند .

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان