لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

Do not forget

« آدم خوبی باش ولی وقتت رو واسه اثبات کردنش به دیگران تلف نکن »

این جمله رو باید درشت نوشت زد به دیوار رو به روی تخت ، صبح به صبح چشمت بیوفته بهش دلت گرم شه پاشی زندگی رو شروع کنی .

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قابلیت کر شدگی موقت !

من بعد از حرص و جوش خوردن های بسیار و دق کردن از دست برخی ادم های احمق زندگی ام و خون جگر خوردن از رفتارهایشان و مقاومتشان برای فهمیدن ، که نتیجه اش تنها عذاب دادن خویش بوده و مطلقا  کک طرف هم نگزیده ! قابلیتی را در خویش از حالت بالقوه به بالفعل تبدیل کرده و آن چیزی نیست جز " کر شدگی موقتی " یعنی در عین حال که رفتارهای او را مشاهده کرده یا گوش به سخنان سرتاپا تطاهر یا برخواسته از جهلش سپردندی و با لبخند تاییدش کردندی ، رسما هیچ فکری راجب حرف هایش نکرده و هیچ گزندی به خویش وارد نمیکنم . نتیجه اش هم اندکی ارامش روح و روان و وقتی بیشتر برای پرداختن به خود و علایق و کارهای مهم تر بود ! باشد که این توانایی روز به روز در ما فزونی یابد .

خدانگهدار = )

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

Delusion !

ساعت دو شب تو خونه ی ساکت و تاریک نشستم دارم روان شناسی میخونم واسه امتحان فردا . رسیدم به بخش هذیان ( باور اشتباه به دلیل استنباط غلط از واقعیت بیرونی)

بعد انواع هذیان ها یکیش هذیان کنترله که فرد فکر میکنه افکار و احساساتش توسط نیروی خارجی کنترل میشن

اینکه فرد فکر میکنه افکارش رو یکی از بیرون توی ذهنش میکاره !!

الان قشنگ حس فیلم جنایی دارم حتی میترسم از اتاق برم بیرون مسواک بزنم !!!

پی نوشت : بخش توهمش وحشتناک تره !

توهم منفی : با وجود محرک اما فرد ان را احساس نمیکنه ! مثلا با اینکه شخص به میز نگاه میکنه اما ان را نمیبیند !!

نکنه یکی الان جلومه من نمیبینمش :O

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چیزی فراتر از یک انتقال دهنده ی اسپرم صِرف باشید !

چند وقت پیش برای یکی از درس ها کنفرانسی داشتم که موضوعش نقش پدر در تربیت و اینده ی فرزندان بود .

موقع جمع کردن مطالب ، خط به خط منابع رو که میخوندم میدیدم چقدر هیچ کدوم از این ویژگی ها در پدر من نیست!

پدر شخصیت حامی در مشکلات ؟ پدر من همیشه اولین نفری بوده که موقع مشکلات فرار میکرده یا با ای کاش و من بدشانسم مشکلش رو توجیه کرده .

پدر فردی که نمیذاره اب تو دل خونواده تکون بخوره ؟! پدر من همیشه حتی ناراحتی دیگران رو بهشون یاد اوری کرده ! و به غمگین بودن بقیه ی اعضا دامن زده !

پدر باید تو خونه به بقیه اجازه ی انتخاب بده ؟ پدر باید از وضعیت بچه ها با خبر باشه ؟ پدر باید با بچه ها دوست باشه ؟ نباید بچه ها رو تحقیر کنه ؟ باید توانایی های بچه هاش رو باور کنه ؟

خب تصور همچین پدری برای من واقعا بعید و دور از ذهنه ! دیدن دخترهایی که با پدرشون صمیمی ان برام تعجب اوره ! و راستش رو بگم یکی از حسرت های همیشه ی زندگی من داشتن پدری بود که بتونی بهش تکیه کنی  !

و براش مهم باشه که دلت گرم باشه نه اینکه بخواد منبع انتقال مدام استرس و ترس و تو نمیتونی بهت باشه.

نمیدونم گفتنش درسته یا نه 

بارها خواستم که بدبینی رو کنار بذارم و نقاط مثیتش رو ببینم اما هر بار با رفتاری از سمتش تلاش هام بی نتیجه موند!

و این خیلی بده که کسی خودش با رفتار و حرف ها و حرکاتش طی چندین سال باعث ریشه گرفتن تنفری در وجود شما بشه ! تنفری توأم با ترحم و تاسف !

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند

و قسم به اون لحظه ای که از شر درس به آهنگ پناه می بری !

۰ موافق ۰ مخالف

باقی مانده ی آدم های خوب روی زمین بد

اگر آدم های خوبی دور برتان دارید ، از همان ها که خالصانه دوست دارند و خالصانه کارهای خوب میکنند ، خالصانه لبخند میزنند ، صادقانه حرف میزنند و کارهایشان همه بوی یک رنگی میدهد ، بهشان بگویید ، بهشان بگویید که شما آدم خوبی هستید ! فکر نکنید فرصت زیاد است یا خودش میداند یا لازم نیست بگویم .

اینها اخرین نسل از انسان های خوب روی زمینند ، بهشان بگویید تا شاید از انقراضشان جلوگیری کنید .

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

از نوازش نیز چون آزار ...

ما مردم باحالی هستیم ، ما یه روز که کیفمون کوکه و حالمون حاله انقدر موقعِ سلام علیک طرف مقابل رو تحویل میگیریم که تعجب میکنه ، موقع هایی که حالمون از یه جا گرفتست یا سرمون درد میکنه اصلا جواب سلام طرف هم نمیدیم در حالی که این شخص با تجربه ی قبلیِ دیدار با ما فکر میکنه که ما چه آدم خوش برخوردی هستیم و چقدر 

دوسش داریم ! بنابراین صمیمانه میاد جلو و بعد از گرفتن همچون جوابی از طرف ما انگار یه سطل آب یخ ریختن روش!  آدم باید تمرین کنه ،تمرین کنه که مسائل مختلفو با هم قاطی نکنه ، که هر روز برخوردش با دیگران فرق نکنه یا قبلش لااقل یه راهنما بزنیم که طرف سوپرایز نشه بس که ما با دفعه ی قبلمون فرق داریم!

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

مرغ دل مانده بی آشیانه

«من به خاطر این چیز سخت توی سینه ام ، که آرام آرام سرد می شود ، به گرما نیاز دارم .

این چیز سرد می شود و سرد می کند ،

به سنگ تبدیل می شود ، به رگ ها فشار میاورد و این ، به این معنا خواهد بود که من دیگر قلبی نخواهم داشت ،

که آدم نامطبوع و خودخواهی می شوم که هیچ احساسی را درک نمی کند .

همه اش درست ، اما اگر آدم بخواهد احساسات داشته باشد ، باید وسایل لازمش را هم در اختیار داشته باشد.

من با چه چیزی می توانم احساس کنم ؟

همین الان فقط انقدری قلب دارم که بتوانم خودم را از خیابان و در صورت لزوم از پله ها بالا بکشم .»


رختکن بزرگ ، رومن گاری


پی نوشت : کاش این جمله ها رو من نوشته بودم

پی نوشت 2 : عنوان برای اهنگ باز باران - پالت

پیشنهاد آهنگ : کوه باش و دل نبند ، گروه او و دوستانش


۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من آرزوها و فکر ها و رویاهایم را راس ساعت نه گذاشته ام دم در .



مگر چقدر میشود رویا بافت و برای تمام اتفاق هایی که پیش نمی آیند انتظار کشید ؟ من از سال ها پیش شروع کرده بودم و مشکل همینجا بود ! من از سال ها پیش شروع کرده بودم یه رویا بافی های طول و درازم 

و برای همین در همین اول جوانی ام که باید بی پروا عاشق شوم ، بی پروا اطمینان کنم و بی پروا شکست بخورم ، دست و پایم گیرِ رویاهایم اند . 

من از همان چند سال پیش قید تمام رویاهایم را زده بودم و برای هیچ مناسبت و روز و بهانه ای ارزویی نداشتم که بخواهم منتظر برآورده شدنش بنشینم و تو نمیفهمی منظورم را وقتی میگویم منتظر هیچ چیز و هیج کس نیستم و نشسته ام که مرگ من را در اغوشش فشار دهد .

 تو نمیفهمی و میگویی افسرده شده ام ، میگویی باید بروی مشاوره ! اما کاش میشد به تو بگویم که رسیدن به این حقیقت اصلا افسرده ام نکرده . فقط توان انتظار را از من گرفته . از من که دلم با هیچ دوستت دارمی نمیلرزد که جواب همه ی شان را با مرسی میدهم . 

از منی که هی خواسته ام و هی نرسیده ام 

هی خواسته ام و نشده ! 

از من که نمیدانم چرا هر بار به هرچیزی فکر کردم یک جور دیگر اتفاق افتاد 

و من هیچ بلندگویی نداشته ام که صدایم را به گوش هیچ آدمی برسانم . و فرصتی نبود ، فرصتی نیست برای امثال من که انقدر حرف توی سینه ی مان تلمبار شده که حتی نفسمان سخت بیرون می آید . 

حالا نشسته ام و خیره شده ام به کتاب حافظ : ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش 

و به رفتن فکر میکنم . که همه چیز را ، همه ی برنامه هایم را ، همه ی کارهای نیمه کاره ام را زمین بگذارم و بروم به  جایی که هیچ کس منتظرم نباشد . 

و میدانم ، میدانم جای خالی ادم هایی مثل من توی این شهرِ مسخره حس نمیشود ! توی شهری که گوش کوچه هایش از ناخن های کاشته و تاریخ عمل بینی و ماشین های مدل بالا کر است . و چقدر جای خالی تو ... جای نبودن تو داغ میگذارد روی دل من .

-بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش-

من ارزوها و فکر ها و رویاهایم را راس ساعت نه گذاشته ام دم در ! و حالا سبک بال تر از همیشه به رفتن فکر میکنم . رفتن به جایی که هیچکس منتظرم نیست ، مثل اینجا که هیچکس ندید که چشمم به راه این همه نیامدن ، سفید شد و کور شد و دلم مرد .

پ‌ن:این پشت سر هم پست گذاشتن رو خودم هم دوست ندارم .

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

هی شماهایی که ازدواج می کنید !

یکجوری ازدواج کنید که سال های بعد اگر خواستید بچه ی تان را تربیت کنید اگر پسر بود بگویید شبیه پدرت باش و اگر دختر بود بگویید شبیه مادرت باش ، با افتخار !

نه اینکه وسط دعواهایتان بگویید بچه ی توئه ، با مثلا :تو تربیتش کردی ،یا حتی مفتضحانه تر : بچه رم عین خودت کردی .

در غیر این صورت غلط میکنید که ازدواج میکنید ! غلط میکنید که فکر میکنید همدیگر را دوست دارید !

پی نوشت: در این پست استثنائا ، غلط کردن در معنیِ اشتباه کردن به کار رفته .

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان