لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت‌بام‌های مه‌آلود آسمان چیزی نبوده‌ام


دو سه سال پیش اگه میپرسیدن میشدم جز شهروند درجه‌ی متوسط! حالا اما به عنوان یه انسان ۲۲ساله جایگاهم دقیقا زیر خط فقره ! کلافه‌ام از اینکه هیچ‌وقت نتونستم اونقدری پس انداز داشته باشم که بدون کمک از مامان یا بابام تنها برم سفر. پامو از مرزهای این گربه‌ی عزیز یه وجب بذارم اونور تر ! صب کن ببینم ، اصن مگه هیچ‌وقت دوستی داشتم که اونقدر پایه باشه که بتونم باهاش برم سفر ! حالا نه که بریم پراگ خیلی با کلاس جلوی خونه ی کافکا عکس بگیریم بذاریم اینستاگرام و یه کپشن خسته بذاریم زیرش که پز روشن‌فکریمونو کامل کنه ، همین ترکیه که بیخ گوشمونه ! اذربایجان اصلا ، بابا لامصب تاجیکستان دیگه :/ بله نشده ، اصلا گور بابای سفر خارجه هم کرده ، چرا باید من آرزومو برای داشتن یه ماشین برای خودم که واسه بیرون رفتن باهاش نیاز به اجازه گرفتن از کسی و هزارتا توضیح نداشته باشم رو درحد ماشینی که حتی دوستشم نداری پایین بیارم بعد دقیقا وقتی موقعی میشه که با خودت میگی خب میتونی به همونم برسی همه چیز گرون میشه ؟ و هی همه میگن الان اصلا موقعیت مناسبی واسه ماشین گرفتن نیست ؟ موقعیت مناسب؟؟؟ این جوونی منه که داره به ف‌ا.ک فنا میره به درک که موقعیت مناسبی نیست.

بله ،پول چیز مهمی نیست و خوشبختی نمیاره که زر مفتی بیش نیست ، من از اینکه برای رسیدن به همه چیز باید پول داشته باشم که ندارم حالم بهم میخوره.

حالم از خودم و این زندگی شهروندی درجه متوسط رو به فقر داره بهم میخوره که انگار نخ آرزوهامونو  یه عده گرفتن و تا ما ذره ای بهش نزدیک میشین اونا نخشو میکشن و با خنده ی تمسخر امیز ازمون دورش میکنن و به ریشمون میخندن . حالم از این و ط ن حتی بهم میخوره که تقدیرم گره خورده بهش ، حالم از آینده ی نکبتیم بهم میخوره که انگار قراره همینطوری مزخرف بگذره، که تمام فکرم شده چطور میشه از این و ط ن زدن به چاک.حالم از دغدغه ها و آرزوهام که واسه یه عده جز روتین زندگیه بهم میخوره .. حالم از ناله زدن هام اینجا بهم میخوره، حالم از همه چیز این جوونی و تعطیلات تابستونی و زندگی کسالت وار و یکنواخت خودم بهم میخوره ، حالم از اینکه همیشه همینقدر تنها بودم و همیشه باید خودم رو مقصر تمام نتونستن هام و نشدن ها بدونم بهم میخوره، حالم از اینکه همیشه خودم تنها باید همه چیزو درست کنم و حتی وقتی از شدت بغض گلوم تیر میکشه باید تنهاا توی دست شویی جلوی اینه گریه کنم بهم میخوره . من خستم ، من عمیقا خستم و حتی حوصله ی هیچ نصیحت و فکر نکن همه چیز درست میشه‌ای رو ندارم .


*عنوان از فروغ فرخ‌زاد .

About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان