لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

منِ عنِ درون-اعتراف‌گونه‌ی سوم


شاید اینروزا بیشترین چیزی که حال منو بد میکنه خودمم ! اینو چند روز پیش یکی وسط یه جر و بحث پرت کرد تو صورتم و راستش من هیچی نداشتم که بعدش بهش بگم ، خلع سلاح شدم ! در جواب من که گفتم حالمو بد میکنی گفت تو حالت از خودت بده حوصله‌ی بقیه رو نداری.راست میگفت . من حالم از زمین و زمان بهم میخوره اما بیشتر از همه از خودم بیزارم.از خودم و تمام عقاید و افکارم . از صدایی که مدام توی سرم حرف میزنه . من هرجمله‌ای که میگم دو دقیقه بعدش پشیمون میشم . هرکاری که میکنم چندثانیه بعدش حس متناقضی تو خودم حس میکنم ! من هرروز که از خواب بیدار میشم بخاطر چیزی که دیشب بودم و حرف هایی که زدم از خودم بدم میاد. 

یه شکست واقعی ولی از درون ! 

مدتیه کاملا تمرکزم رو از دست دادم ، نمیتونم چیزی بنویسم چون نمیتونم افکارم رو منسجم کنم و بهشون جهت بدم.

از اواخر فروردین یه کتاب رو شروع کردم ولی هنوز نتونستم تمومش کنم . از خودم راضی نیستم ، توی هیچ چیز از خودم راضی نیستم. حس میکنم تبدیل به یه ادم متوسطِ رو به زوال شدم که از خیلی چیزا یه سررشته‌ی کوچیک داره ولی هیچکدومو تا ته و تا یه جای درست حسابی ادامه نداده . میدونی منظورم چیه ؟


بیرونم به شدت دوست داره که دیگران رو خوشحال کنه ، دوست داره شاهد پیشرفت بقیه باشه،دوست داره بقیه به چیزهایی برسن که اون نرسیده و خیرخواهانه به دیگران کمک میکنه ،اما حس میکنم درون من ناخوداگاه موجود حسودی  شروع به تشکیل شدن کرده که از غم و شکست و تنهایی ادم‌ها لذت میبره.یه جایی تو کدوم کتاب کامو بود ( سقوط بود گمونم ) که میگفت من همیشه به ادم های نابینا کمک میکردم تا از خیابون عبور کنن و واقعا از این کار لذت میبردم ولی الان میفهمم که من درواقع از ناتوانی و حقارت اونها لذت میبردم ! ( مفهومش این بود ، دقیقا جمله‌ش اینجوری نبود ) حالا من دقیقا همچین حسی دارم ! حس میکنم که تبدیل به ادم حسود مزخرفی شدم که از نتونستن ادمها،از زشتی‌هاشون و از نتونستن هاشون لذت میبره (اخ که چقدر اعتراف به این موضوع برام سخت بود.. )


به هرحال ، تحمل خودِ نصفه نیمه‌ام این روزها برام از هرچیزی سخت تره . خودم که دارم روزهام رو به گندترین حالت ممکن میگذرونم ! خودم که تمام روزمو خسته و رخوت زدم و انرژی هیچ کار خلاقه‌ای رو ندارم .خودم که الان دارم فکر میکنم تا یه بهانه پیدا کنم و قراری که فردا از چندهفته پیش با دوستم گذاشتم رو کنسل کنم،  خودم که تکلیفم با ایندم معلوم نیست ! خودم که هرروزم عین دیروزمه و حتی کمی وخیم تر!خودم که توی همه چیز سطحی شدم ، توی سوادم توی مطالعه‌ام توی صحبت‌هام توی دوستی‌هام . خودم که دیگه تقریبا نمیتونم بشینم و دو جمله با کسی حرف بزنم!خودم که عصبی و کلافه‌ام !خودم که مدام توی وجود دیگران  دنبال یه عیب میگرده تا این فرضیه‌شو ثابت کنه که نباید به هیچکس اعتماد کرد . 

خودم که اینهمه تنهام و توی سرم همش حرفه ، و فکر میکنم حالا دیگه به جایی رسیدم که باید پرچم شکستم رو بالا بگیرم و از پشت سنگر به درد نخورم بیام بیرون ..

 

۱۰ نظر
پرهـ امـ
۱۸ خرداد ۰۱:۵۷
: ) 

پاسخ :

چرا دقیقا :!
پرهـ امـ
۱۸ خرداد ۰۲:۱۶
همینجوری .. نه از لحاظ خنده !
ازون لحاظ که بعضی پست ها به آدم خیلی میچسبه .. میخواد چیزی بگه و اما نداره. همین.

پاسخ :

اهان :)
خوب مشکلی نیست پس ، ادامه بده به لبخند ^_^
بی نام
۱۸ خرداد ۰۲:۲۷
یه شکست واقعی از درون. واقعا همینطوره. من خیلی وقته دقیقا همین چیزها رو حس میکنم.دقیقا همین چیزها با یه سری موضوعات بیشتر. اما فعلا نمیخوام پرچمو بیارم بالا. یعنی دوست دارما اما نمیتونم. اصلا مگه میشه پرچمو آورد بالا؟ اگه بالا بیاریم بعدش چی میشه؟

پاسخ :

من گاهی واقعا حس کلافگی بهم دست میده ، حس اینکه مثه فیلما یه تفنگ بذارم رو مغزم و شلیک کنم تا فکرای تو سرم خفه شن ، یا پاشم و برم خودمو از پنجره پرت کنم :/ اینجاست که فکر میکنم تنها راه اینه که بپذیرم که گند زدم و باختم ... 
میشه پرچمو جلوی خودت بالا بگیری تا بفهمی باید از راهی که توشی برگردی چون اشتباه کردی . فقط شکستتو قبول کنی ، نه اینکه تسلیم شی 
پرهـ امـ
۱۸ خرداد ۰۲:۴۰
پس باشه : )

پاسخ :

:))
بی نام
۱۸ خرداد ۰۲:۵۸
واقعا همینه. بعضی اوقات اینقدر افکار توی ذهنت میچرخه که فقط میخوای یه کاری کنی که ذهنت خفه شه. بعضی اوقات هم که میشه هیچ حسی نسبت به دنیا نداری. یعنی به جایی میرسی که هرچی بدن برات فرق نمیکنه و برات بی اهمیته. اونجا میخوای یه کاری کنی تا توی دلت یه تلاطمی رخ بده. ممکنه یه افراط عجیب کنی یا ممکنه هر غلطی بکنی. اما انگار جواب نمیده و فقط برای مدتی حواست پرت میشه.
پرچمو بالا میگیرم که شکست خوردم اما راه بهتر رو میشناسید؟ اینکه شکست خوردم بله. اما راه بهتری وجود نداره. من تسلیم شدن رو قبول میکنم چون راه پیروزی رو نمیشناسم. من به اکثر دوستام پشت کردم. الان هم که سعی میکنم دوباره یکم باهاشون ارتباط بگیرم خیلی سریع با دیدنشون پشیمون میشم. من کسی رو نمیشناسم که راه جدیدی رو به من نشون بده. همه میگن راه رو خودت باید پیدا کنی که من راهی رو نمیشناسم.اگه میشناسید به ما هم بگید.

پاسخ :

برام اشنا بودن این حرفا ، خودم بارها بهشون فکر کردم . 
منم معتقدم که ادم باید اخرش خودش برای خودش کاری کنه و هیچکس نمیاد که از وسط نابودی نجاتش بده ولی خب خودم گاهی وا میدم و منتظر یکی دیگم که بیاد کاری برام کنه .. 
بی نام
۱۸ خرداد ۱۵:۱۱
همیشه منتظریم. اما شاید کسی نیاد

پاسخ :

ولی هیچکس نمیاد ، واقعیتش همینه که نجات دهنده در گور خفته‌است و خودمون باید برای خودمون یه کاری کنیم
بی نام
۱۸ خرداد ۱۶:۴۴
واقعاً همینطوره

پاسخ :

:)
Sa Saj
۱۹ خرداد ۰۰:۱۹
چه حس و حال آشنایی!!!!

پاسخ :


تجربه‌ی خیلی بدیه داشتن این حس‌ها
Sa Saj
۱۹ خرداد ۰۳:۱۴
البته فکر کنم خیلی ها همینجوری باشن.واقعا بعضی وقت ها در مورد کسایی که خیلی دوستشون دارم و حتی حاضرم فداکاری کنم که اون به موفقیت برسه ، وقتی به هدفش رسید حسادت میکنم!
این چه مرضیه آخه ):

پاسخ :

اگه خیلی ها هم اینطوری باشن فک کنم کمن اوناییی که بتونن این حس رو درون خودشون پیدا کنن و بهش اعتراف کنن،

مرض مزخرفیه=)
ستاره
۱۹ خرداد ۱۰:۵۰
یه بار وسط دعوا بهش گفتم از خودراضی! می‌دونی چی جوابم رو داد؟؟ گفت مشکلت همینه! از خودت راضی نیستی.. بله من از خودم راضی ام.. 

آدمای از خودراضی غرور دارن.. آدمای خودخواه آدکای موفقی هستن.. 

بعضی اخلاقا رو کاش بهمون نمیگفتن بده ازش دوری کنید.. 

آدما باید تا حدی از خودراضی و خودخواه باشن.. تا وقتی به روزی به این جایی که گاها من و تو امثال ما میرسن انقدر از خودشون بیزار نشن.. 

من هنوز که هنوزه وقتی که از خودم خسته میشم یاد اون پستت می افتم که دستت رو گذاشتی روو قلبت.. و باهاش حرف زدی ...

دختر حوا.. دوستِ خوب من.. راستش من فکر میکنم تنها نجات دهنده خود ما هستیم.. فقط باید نشانه ها رو دریابیم.. گاه ینشانه ها یک جمله است.. گاهی یک گل.. گاهی یک سیلی .. گاهی یک فحش... 

فقط باید با دقت ببینیم.. 


نمی دونم ایا روزی میرسه که این غمِ تلخِ جهان از بین بره یا نه.. شاید به قول چارلی چاپلین همه چی به خوبی تموم میشه و اگر نشده ینی هنوز پایانش نرسیده.. 

بیا تمرین کنیم با خودمون مهربونتر باشیم.. 


تو دختر خیلی خوبی هستی.. افکارت خیلی روشنه.. دور از تزویر و ریا.. و همین بزرگترین دلیلِ که خودت رو دوست داشته باشی.. 


پاسخ :

واقعا به نظرم غرور لازمه که البته گمونم همون عزت نفسه ، ولی اسمش هرچی باشه ، خیلی خیلی لازمه . گاهی میبینم یکی بخاطر نصف چیزی که من دارم یا انجامش دادم چقدر ذوق ‌زده‌ست ولی من همش با خودم میگفتم نه کافی نیست باید بهتر باشه. حس میکنم باید از بچگی به‌جای سلام و تشکر اول یادمون میدادن خودمون رو دوست‌داشته باشیم . اینجوری شاید بیشتر غم‌ها تنهایی‌هامون وجود نداشتن ( میدونم که تو حتما این‌ها رو به پسرهات یاد خواهی داد :) 

هنوز گاهی باهاش حرف میزنم چون وسط استرس‌ها و ناآرومی‌هام با تیر کشیدن خودشو بهم یادآوری میکنه :)

آره واقعا نیاز به تمرین داریم ، خیلی زیاد .
چقدر تو خوبی :)) لطف داری به من که منو اینجوری میبینی .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان