لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

رویاها و بی‌پولی،مشتاقی و مهجوری

من وضعیت آدم بی پولی رو دارم که هربار از جلوی کتاب فروشی رد میشم ، مثل فقیر گرسنه ای که از جلوی کبابی رد میشه و بوی گوشت راسته ی گوساله ی در حال کباب شدن از گیرنده های بویایی بینی‌اش ، تا انتهایی ترین عضلاتش را به جوش و خروش وا میداره ، نگاه دردمندانه ای به قفسه ی کتاب ها میندازم و به این فکر میکنم که برای خریدن کتابهای مورد علاقم ، نه پول کافی دارم نه حتی در کتاب خونه‌ام جایی ! بعد هم به این فکر میکنم که تو اون روز خوبی که قراره بیاد  من هر روز که از سر کار به خونه برمیگردم میتونم هم گُل بگیرم و هم کتاب ، و دیگه نه به فکرِ حجم پر کتاب خونه‌ام باشم و نه باقی مانده ی حساب بانکیم !



۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
محدثه //
۱۳ شهریور ۰۰:۰۲
یکى از دلایلى که دوست داشتم توى یه کتابفروشى کار کنم، همین بود ^_^
یک عالمه کتاب که بشینم و بخونم... تازه اخر ماه حقوق هم میگرفتم :))
ولى یه روز خوب میاد 

پاسخ :

مشکل من اینه که تا کتاب برای خودم نباشه خوندنش واسم جذابیت نداره ! نه میتونی توش خط بکشی نه چیزی توش بنویس ! یجور جنونه فک کنم :/

امیدوارم به اومدنش  :)))

ستاره
۱۴ شهریور ۰۰:۰۴
کتاب، گل‌ها و عطر. دنیا با این چیزا تحمل‌پذیره. البته موسیقی رو هم باید اضافه کرد.


+پولم کم بود. دودوتا چارتا کردم. مهمون داشتم. خرج فرم مدرسه صدرا، کتابای امیر، قسط ماشین، بدهی بانک مسکن و... کتاب میرا توی کتابای دستفروش چشمک می‌زد. ده سال پیش خونده بودمش به صورت امانی. جاش خیلی توی قفسه‌ی کتاب خالی بود. باید یه بار دیگه می‌خوندمش. باید داشته باشم برای امیر و صدرا تا یه‌روز بخوننش. چند قدم که گذشتم، دلم باهام نیومد. نشسته بود بالای سر کتاب میرا. برگشتم و دورِ نیازهای خورده ریزه‌‌ی شخصیم خط کشیدم و میرا رو خریدم.. 

پاسخ :

ارههه ، تو اون روز خوب میتونم بی عذاب وجدان پول بابت کلاس موسیقیم بدم :)

میرا :((
دارم به مادری فکر میکنم که به فکر کتاب هایی که باید برای بچه هاش نگه داره تا بخونن و لبخند رو لبمه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان