لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

تصویری که میگم رو تصور کنین :

حدود غروب میرسی خونه ، یه خونه ی نه چندان بزرگ که برای زندگی یک نفر کافیه ! خونت تو طبقه های بالاست ، اونقدر بالا که از شلوغی های رو زمین بی خبری . خریدتو میذاری تو اشپزخونه و پیتزایی که خریدی رو میخوری و بعدش نور های خونه رو کم میکنی ، یادم رفت که بگم تو تنها اتاق خواب خونه یه بالکن بزرگ هست ، نه خیلی بزرگ ، اون قدری که یه میز کوچیک و یه صندلی و چندتا گلدون توش جا بشه ! بالکنش رو به خیابون اصلیه ، که اون پایین رو که نگاه کنی ببینی کلی موجود فلزی با دو تا چشم زرد این ور اون ور میرن و تو فقط از رقص نور زیبایی که تولید کردن لذت میبری نه از سر و صدا و بوق های ازار دهنده شون . برای خودت چای میریزی با یه نون خامه ای و میری میشنی رو صندلی تو بالکن ، و شروع میکنی به نوشتن یا خوندن .

حالا شاید تو خونت یه سگ شیتزو پیکینیز سفید هم بچرخه واسه خودش .

اخر شب لیوان و پیش دستی شیرینی رو همونجا رو میز ول میکنی و میری مسواک میزنی ولو میشی رو تختت . چون صبح باید بری سر کار !

پی نوشت : خب این زندگی ایده الم شده که چند وقته تصورش میکنم ، حالا ترجیحا تو یه کشور دیگه هم باشه ، چه بهتر ; )

خوب همون طور که دیدید تو زندگی ایده الم فعلا خبری از عشق و عاشقی و اینجور چیزا نیست چون میخوام واقع بینانه به زندگیم نگاه کنم ، نمیخوام رویای چیزی که نیست و شاید هرگز قرار نیست باشه رو داشته باشم . با چیزایی که این روزا میبینم روز به روز از عشق واقعی ( اون جور که تصور منه البته ) بیشتر ناامید میشم ...

پی نوشت دو : خوب حالا شاید بگین عنوان چه ربطی داشت ؟ راستش این شعر و اهنگ یه جور تصویر ارمانی تو ذهنم ایجاد میکنه ، و این نوشته هم یکی دیگه از تصاویر ارمانیم بود :)

۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
فانوس شب
۲۴ مرداد ۲۳:۴۲
به نظرم از نوشتت به شدت حس فردگرایی میاد. یه جورایی در ستایش تنهاییه. تصور می کنم این طوری زندگی خیلی زود کلیشه ای میشه. و یه سوال مهمی که برام با نوشته هایی که این روزا می خونم و حتی افکار خودم پیش میاد اینه که چرا ما مردم این قدر از همدیگه بیزار شدیم. خودمم خیلی وقته این طوری شدم. هممون یه جورایی از همدیگه دوری می کنیم،  و حداقل به رفتن فکر می کنیم، از اونایی که یه روزی ناسیونالیست بودن تا ما آدم های عادی تر جامعه.  وطن قرار بود جایی واسه اتحاد باشه و حالا دقیقا بر عکس شده و شده محل افتراق.  همه از هم فراری به دلایل مختلف،  همه چیز مرزبندی شده و جناحی. 

پاسخ :

نه اتفاقا زندکی این ادم پر از دوست و رفیق و معاشرت با دیگرانه ، ولی همه ی معاشرت هاش از یه فاصله ست،فلصله ای مه با ادم ها داره که دیگه از تغییر شخصیت ناگهانی شون جا نمیخوره ، ازشون انتظاری نداره همیشه یه رنگ و صمیمی باقی بمونن ، من هم به این موضوع فکر کردم ، در مورد خودم جوابش اینه که ابدا از دیگران متنفر نشدم ، ولی دیگه نمیخوام تمام قلبم رو صرف دوست داشتن ادم هایی کنم که تکلیفشون با خودشون مشخص نیست . شاید واسه این همه داریم از هم دور میشیم که زنذگیمون شده پر از ادا ... پر از ناخالصی . دیگران رو نمیدونم ولی این همه تظاهر حال منو بد میکنه ، ترجیح میدم که یه چیزی دور خودش باشه که دورشم از این جماعت :) حالا نمیدونم ممکنه چند وقت دیگه دیدم کاملا تغییر کنه .
محدثه //
۲۴ مرداد ۲۳:۴۶
خیلى لذت بخشه! تصور خونه ى آینده ت... کلا آینده ت. من حتى به نحوه ى چیدمانش هم فکر میکنم. شاید به جرئت بگم یکى از بهترین خیال پردازیایه که دارم و ازش خسته نمیشم. قبلا هم یه پست نوشتم واسش، از ٣٠ سالگیم.. وسوسه شدم برم دوباره بخونمش بلکه حالم خوب شه!
*راستى امروز خیلى تو فکرت بودم، چند وقتى بود آپ نکرده بودى، میخواستم سراغت رو بگیرم که دیدم ستاره ت روشن شده :)

پاسخ :

مرسیی.) از دست ما جماعت خیال پرداز :)) من گاهی انقدر میرم تو رویا که از کارام میمونم =) میام پیداش میکنم و میخونمش :)
* مرسی مرسی :)) چند وقته نوشتن واسم شده سخت ترین کار ، نمیتونم موضوع هایی که میخوام راجبشون بنویسمو تو ذهنم سازماندهی کنم و تبدیل به حروف کنم :/
محدثه //
۲۵ مرداد ۱۳:۰۶
:)))) دلمون به همین خیال پردازیا خوشه دیگه..
آقا دیشب خودم رفتم دنبالش، بعد فهمیدم که من این پست رو ارسالش نکردم! نوشتمش، اما توى پیش نویسا ست...چقد گشتم تا پیداش کنم. بعد یادم اومد که قبل ترش، من چقد آینده ى تاریک و تنهایى رو تصور میکردم راجب خودم(که اتفاقا اینو پست کرده بودم!). یعنى فکر میکردم خیلى تنهام و هیچ دوستى ندارم و از این قضیه ناراحت بودم. اما الان اصلن اینجورى فکر نمیکنم و شاید هنوزم تنها باشم، اما به اندازه ى قبل ازش ناراحت نیستم و یه جورایى پذیرفتمش. 
باید این جدیده رو بنویسم :d

*قربانت... خوب میفهمم و خیلى واسم خودم پیش میاد، اینکه کلمه هایى رو پیدا نمیکنم که دقیق حرف دلم و اون چیزایى که توى ذهنم میگذره باشه.

پاسخ :

واقعا چقدر در طول زمان نگاه ادم به اینده فرق میکنه ! یه بار نمیتونی هیچ اینده ی روشنی برای خودت تصور کنی و هرچی میبینی سیاهیه ، یبار به این نتیجه میرسی که از هیچ چیز یه اینده ای که قراره تنها بسازیش نمیترسی ! اره حتما جدیده رو بنویس که هیچ وقت یادت نره :)


مهندس .میم
۲۶ مرداد ۰۷:۱۶
اصلا نمیتونم زندگی توی آپارتمان رو تصور کنم😣
ی همچین خونه ای که شما گفتید رو دوست دارم به شرطی که همه طبقاتش مال خودم باشه😁 

پاسخ :

من ولی با تمام علاقه ای که به خونه ی ویلایی دارم بخاطر فوبیایی که ازش دارم حتی فکر تنهایی زندگی کردن توش هم برام ترسناکه :(
ستاره
۳۱ مرداد ۰۰:۰۵
خیلی عالی بود، دختر حوا!
می‌تونه برای خودش به تنهایی تصویری از بهشت باشه!

پاسخ :

بهشت شاید جایی باشه که بتونی برای خودت زندگی کنی ، واسه دل خودت...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رهِ دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
.
.
.
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان