لیلیـ نام تمام دختران زمین است

وسـیــع بـاش، و تنــهــا،و سـربه زیــر، و ســخـتـ

This fu..ing grief


میخوام که آهنگ " پرتقال من" بلند داد بزنم و همراه با طاهر قریشی بخوانم، و آن بخشش که میگوید«باغِ من زرده ، همه‌ی گلاش پژمرده‌ دونه دونه » صدایم نلرزد و بغض بالا نیاورم !

باز در تو ادامه خواهم داد،از تو ای شعر واقعا ممنون !


چند شبه که قبل از خواب این غزل رو میخونم و فکر میکنم چطور میشه با کلمات جادو کرد :


هوای روی تو دارم ، نمیگذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم


مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می‌سپارندم


مگر در این شب دیرانتظار عاشق‌کُش

به وعده‌های وصال تو زنده دارندم


غمی نمیخورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی  غم نمی‌گذارندم


سری به سینه فرو برده‌ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم


چه باک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می‌گسارندم


من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم

که عاشقان تو تا صبح می‌شمارندم


چه جای خواب که هرشب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم


هنوز دست نشسته‌ است غم ز خون دلم

چه نقش‌ها که ازین دست می‌نگارندم


کدام مست، می از خونِ سایه خواهد کرد

که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم


هوشنگ ابتهاج 

۱ نظر

بی قرص رویَت ماه‌ی نباشد که شامی بی‌ارزد به بیداری


تمامِ اتفاقات روزمره و کلیشه‌ای هرروزه‌ی زندگیم ، برایم به شدت خسته کننده شده و دلم رو زده !! با اینکه روزهام رو به بطالت نمیگذرونم و هرروز طبق برنامه به کارام میرسم ، اما حتی از کارهایی که جز برنامه‌هامه هم خسته شدم ... و نمیدونم دقیقا چمه!


* عنوان از آهنگ هجرتِ گروه چارتار

۱ نظر

جمشید کلّه‌ی پدرت از بس دیوونه‌ای


به دلخوشی کار‌های نکرده‌مون و سفر‌های نرفتمون،به دلخوشی کشور‌هایی که نرفتی هنوز و عکسایی که نگرفتی،به دلخوشی آوازهای نخوندمون و رقص‌های نکردمون و قهقهه های نزدمون ، به دلخوشی همون یه لحظه‌ای که فکر کردیم بعدن قراره بهتر بشه حتی اگه فقط قدِ یه ثانیه گذاشتن طول بکشه ، به دلخوشی روزی که دوره ، روزی که انگار قصد نداره بیاد ، من ته گلوم میسوزه از بغض و سرم درد میکنه از فکرهای تیره و تار و دلم قرص نیست از بس که هی ر..دن به رویاهام و خوش‌بینی‌هام،بهت میگم همینجوری ، از وسط همین روزایی که فقط حالمون رو میگیرن،میگم که شاید آینده بهتر باشه ، که آینده واسه ما بشه ...


حتی به دلخوشی همین خیال خاممون…

*عنوان از رادیوچهرازی

۴ نظر

هجرت و هجرت و هجرت


هر روز بیشتر دلیل برای رفتن پیدا میکنم ، هر روز مطمئن تر میشم که تصمیمی که واسه آیندم گرفتم درسته و نباید توش تردید کنم ، هر روز آدم های حسود و خاله زنک اطرافم ، تصمیمم رو محکم تر میکنن، میشینم تو جمعی که میگن:دماغ فلانی دیدی چه داغونه؟؟؟ و به رفتن فکر میکنم . توی بیمارستان به کمبود وسایل و سمبل کاری پرستارها و پزشک‌ها نگاه میکنم ، و به رفتن فکر میکنم . به همکلاسی‌هام که تمام دغدغه‌شون شده ازمون ارشد ولی وقتی پای حرفشون میشینی میگن رشتمون رو دوست نداریم یا دلمون نمیخواد درس بخونیم و فقط واسه مدرک میخوان ادامه تحصیل بدن ، گوش میدم و به رفتن فکر میکنم . اخبار رو نگاه میکنم و به رفتن فکر میکنم ، به آدم‌هایی که زندگیشون یه خط صاف کسالت آوره و همه‌ی کارهاشون رو اینجوری انجام میدن که : حالا ایندفعه بگذره نگاه‌ میکنم و به رفتن فکر میکنم ، آدم‌های خوب مجازی و خیلی بد‌ِ حقیقی رو نگاه میکنم و به رفتن فکر میکنم!

مرسی که هر روز شک و دودلیم رو کمتر میکنین!

۱ نظر

بگذر زین فکرت سودایی ، که بسی غلطی


خیره شدم به عکس جدیدش و لبخند میزنم ، یکساله که دیگه حتی به صورت تصادفی هم ندیدمش و حرفشو با کسی نزدم که هوای مزخرفش بیوفته از سرم ، یه عکس سه نفره کنار دوستاش ، نگام فقط روی خودشه،انگار دیگه هیچکس تو عکس نیست،انگار پس زمینه ی شلوغ پشت سرشو نمیبینم. به دستاش و ساعت نقره‌ایش و پیرهن طوسی‌ش و ریشش و چشم‌هاش، به چشم‌‌هاش و به لبخندش ! به همه‌ی ابعاد صورتی که دلم میخواست روبه روش بنشینم و مستقیم بهش نگاه کنم ، با ذوق نگاه میکنم و لبخند میزنم اما عین احمقا چشمام خیس شده و دلیلشو نمیدونم ، دلیل اینکه این دوست داشتن از سرم نمیره رو نمی‌دونم ، دلیل اینکه سه ساله نتونستم به هیچ آدم دیگه‌ای فک کنم رو نمی‌دونم ! من از این حس یه طرفه‌ی خسته‌کننده‌ی بی‌نتیجه خستم و دلیل میل خودازار درونم رو که میگه بهش فکر کن و عکساش رو نگاه کن رو نمیدونم !

همیشه حق به جانب‌ها


با اینکه خودتون عوض میشین مشکلی ندارم ، از اینکه حقی برای دیگران قائل نمیشین که عوض شن ، غیظم میگیره !


پ‌ن:چقدر مسخرست که همیشه باید عنوان بذاری واسه مطالب :|

۲ نظر

نداشته‌هام


من دوست و هم‌پایی ندارم که بهش بگم بیا امشب بریم کنسرت دال بند ، چون من دلم تنگه و حالم این روزا خیلی غم داره و یهو به سرم زد که برم کنسرت ، چون از بین همین دو سه تا دوستی هم که جمع کردم دورم اکثرا توی فاز 

چس‌ناله‌ن که حوصله ندارم ، یا اوووه اینهمه پول بدم واسه کنسرت؟؟ 


اعتماد به نفس و عزت نفس این که تنهایی برم کنسرت رو هم ندارم چون میدونم تو شهری که از در خونت بیای بیرون چندتا اشنا میبینی ، حتما باید تو سالن انتظار چند نفر از دوستای دبیرستان یا اشناهای دیگه رو ببینی یا اصن کلا همه واسه اینکه تنها اومدی یطوری نگات کنن که حالتو غمگین تر کنن :/


اینه که تصمیم میگیرم بعد از ظهر پنجشنبه‌مو با دیدن فیلم call me by your name بگذرونم و به اینکه چه آدم ضعیف و وابسته‌ای هستم فکر نکنم …

۲ نظر

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد،گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید


اگه دست من بود ، تو این هوای فوق العاده جذاب که یک ساعت قبل بارون زد و الان صدای گنجشک هایی که رو بالکن نشستن پیچیده تو اتاق ، میرفتم بیرون و از خیابون مورد علاقم میرفتم تا کتاب فروشی مورد علاقم و تو راه به اهنگ های مورد علاقم گوش میدادم ! اما دست من نیست و باید بشینم درس بخونم چون این هفته به شدت هفته ی سنگین و سختی خواهم داشت !

مامان داشت با تلفن حرف میزد و به کسی که بچه اش تازه متولد شده تبریک میگفت و براش آرزوهای خوب میکرد ، فکر کردم چطور یکی میتونه تو این شرایط انقدر انگیزه داشته باشه که بچه دار بشه ؟؟؟ تو این شرایط که آدم ترجیح میده بمیره تا به زندگی ادامه بده ، واقعا یه بچه ی جدید؟؟ که هنوز راه نرفته دندون در نیاورده واکسن نزده غذا جامد نخورده مدرسه نرفته توی مدرسه معلم ها تحقیرش نکردن استرس بی خود و بی جهت امتحان ها رو تحمل نکرده کنکور نداده به دانشگاه و رشته ای که دوست نداره نرفته و از اونجایی که بچه ای که باعث شد این فکرا بیاد تو سرم دختر بود : هنوز پریود نشده و شکم دردهای مزخرفی که از شدتش بالا بیاره رو تحمل نکرده ، با ترس و لرز از جلوی حراست نگذشته ، تو خیابون هزارتا تیکه ی بی نمک رو نشنیده و ... خلاصه اش این شد که سرمو گذاشتم روی کتاب کاپلان و سادوک روی صفحه ی 556 مبحث سبب شناسی اسکیزوفرنی ، و فکر کردم  دلم نمیخواد اصلا الان به کنفرانس روانشناسی و میان ترم درس های ICU و دیالیز فکر کنم ، دلم نمیخواد یه ماه مونده به تولدم زندگی برام انقد سیاه بشه که دلم بخواد بزنم زیر گریه ، و سعی کردم برای این دختر کوچولوی پنج روزه آرزوی اتفاق های خوب و آینده ی درخشان و روشن کنم که مثه من تو اخرین ماه 21 سالگیش سرشو نذاره رو کتاب و از هجوم اینهمه تباهی بغض نکنه ...

۰ نظر

Total fake


حتی حالم از کتاب‌خون بودنتون و هی نمایشگاه کتاب نمایشگاه کتاب کردناتون و تو سالن تئاتر حرفای هنری زدنتون و  کتاب جزءاز کل خوندتون بد میشه وقتی مغزای همه‌تون هنوز بوی گند میده !!


پ‌نوشت: به این جماعتِ متظاهر که همه جا رو پر کردن ...

۱ نظر
About me
شاید آدم باید جایی رو داشته باشه که شکل خودش باشه ، شکل خودش فکر کنه ، شکل خودش حرف بزنه.
اینجا برای من یه همچین جاییه و از شخصی ترین حرف هام میگم توش ، شاید تکراری ، شاید خسته کننده و گاها غمگین ،اما اینجا ، من ، دقیقا شکل خودمم ، بدون سانسورهای هنجار پسندِ هرروزه !
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان